داشتم نماز میخوندم با دلی بسیار شکسته ...
گریه میکردم و ضجه میزدم ... خیلی شکوه داشتم میکردم به خدا ...
نماز تمام شد ... رفتم سجده ... تو سجده هم ادامه دادم این گله وشکایت رو ...
ندایی بمن گفت:
چی میخوای٬ بگو ...
من که از شنیدن این ندا ... گیج شده بودم ...
ترسیدم چیزی بخوام و گریه کردم ...
این از اولین نداهای آسمانی بود که میفهمیدم ...
بعد ها فهمیدم که ندای کی بود ... و چه چیزی اون شب به من داد.
اما از موقعی که تسلیم محض شدم
نه دلم شکست نه چیزی خواستم.
الله تع19.