تبليغاتX
سیروسلوک من
سخنان حکیم همراه سلوک فردی من

تا خدا نخواسته باشه لایق توبه نمیشی
توبه روح رو شفاف میکنه
اما باید لیاقت توبه رو خدا بهت بده

ازش بخواین تا شما رو جزء لیست توابین قرار بده ...
جزء توبه کنندگان عالم بشین ...
مثل حضرت داوود اونقدر زیاد توبه کرد تا خدا پیامبرش کرد ...

اما یه لیست هایی خدا داره که ثبت میشن
کسانی که لایق باشن یا خود خدا لایقشون کنه ...
این لیست ها خیلی زیادن٬ شاید بینهایت باشن که هستن ...
این لیست ها رو خدا به دوستاش نشون میده تا ازش بخوان اونا رو ثبت نام کنه.

توبه یکی از اون لیست هاست٬ که درش برا عام و خاص بازه.
توبه یکی از اون لیست هاست٬ که درش برا عام و خاص بازه.
توبه یکی از اون لیست هاست٬ که درش برا عام و خاص بازه.

دست بکار شیم٬ ازش بخوایم ... تا ما رو هم جزء توبه کننده ها قرار بده ...

بلند شو
دو رکعت نماز توبه بخون تا استارت بخوره این ثبت نام.
خوشا بحال کسی که تو این لیست قرار بگیره ...

داشتم نماز توبه میخوندم که این چیزا رو راجع به توبه فهمیدم.
الله تع19

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 2:39  توسط نام در گمنامی است  | 

دیدن لحظهء مرگم چند سال پیش فقط از ذهنم گذشت ...
دوست داشتم ببینم تو چه حالتی میمیرم ... فقط همین.
دیگه راجع به این مسئله فکر نکردم یا از خدا نخواستم نشونم بده.

تا اینکه چند ماه بعد تو مراسم سالگرد شخصی که داشتن زیارت عاشورا میخوندن ...
یهو لحظهء مرگم رو نشونم دادن ...
برام جالب بود چه مرگی ... چون برام مرگم آشکار شده بود
فهمیدم با دعا کردن و درخواست از خدا میشه نوع مرگ رو عوض کنه خدا.
اما این مرگ رو چون خدا برام در نظر داشت دعا و درخواست نکردم که عوضش کنه.
اما جالبه که برا خودم گریه کردم ... نه برا مرگم ...
بلکه از اینکه باز خدا لطفشو برام آشکار کرد ...
و فهمیدم بعضی از چیزها یی که از ذهن آدم میگذره ... خدا اونو میده.
این تجربه برام خیلی جالب بود.
الله تع 19

+ نوشته شده در  جمعه 30 فروردین1387ساعت 1:55  توسط نام در گمنامی است 

یکی از خوانندگان این وبلاگ بد رقم پیله کرده
که تو چرا گفتی اجنه پیامبر دارن؟؟؟
و آیه از قرآن آورده که پیامبر ما آخرین پیامبر است ...
و در هیچ جای از  قرآن نداریم که اجنه پیامبردارن ....

اما جواب من به این دوست عزیز ...
اگر شما اون مطلبی رو که من راجع به اون پیامبر جن نوشتم رو
درست مطالعه کرده باشی میفهمی که
من اصلا" چیزی راجع به پیامبر خودمون ننوشتم و از اینکه

پیامبر ما آخرین پیامبرخدا هست هیچ شکی نیست ...

اما آیه ای رو که من بهش برخورد کرده بودم تو قرآن رو یادم رفته بود که کجاست ...
از خدا خواستم ... هنوز 10 ورق نزده بودم که رسیدم به اون آیه شریفه ...

در سورهء انعام آیه 130
خداوند سئوال میکند که

ای گروه جن وانس
آیا برای هدایت شما از جنس خود شما رسولانی نیامد؟؟؟

عربی هم اینه ...

الم یاتکم رسل منکم یقصون علیکم آیاتی ... و الی آخر.

حالا تو گمراهی یا من؟؟؟؟؟.
الله تع19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 7:13  توسط نام در گمنامی است 

دوستان زیادی داشتم ...
یادمه یکیشون بهم گفت:
میشه یه روزی من فرماندار شهرمون بشم ...
بعد از حدود 10 سال حکم فرمانداریش اومد ... اما قبول نکرد.
میگفت: من در حد استاندارم، قانع نشد، بگذریم ...

یکی دیگه از دوستام گفت: میشه من یه روزی امام جمعه شهرمون بشم،
بعد از 15 سال امام جمعه شهرمون شد٬ که اونم به بالاتر از این حرفا فکر میکرد ...

یکی دیگه از دوستانم میگفت:
میشه ما هم ثروتمند بشیم و تو جمع های ثروتمندان نشست و برخاست کنیم ...
اونم ثروتمند شد ...
اما اونم به این قانع نشد ...

خیلی ها جلو خودم چیزاهایی از خدا میخواستن ...
خداوند مهربون بهشون میداد ... چون

بعضی ها رو خدا تو همین دنیا
جواب ثواب ها و خوبی هاشونو میده ...
تا بعد از مرگشون دیگه دینی نداشته باشن که این خیلی بده.

اما من هر چیز دنیوی میخواستم نمیداد که هیچ
یه چیزی هم ازم میگرفت .....
اما معنوی هر چی خواستم میداد.

فهمیدم که
دعای یه عده رو چرا مستجاب میکنه
و دعای امثال منو چرا رد میکنه
یا خنگمون میکنه که دعای دنیوی نکنیم.

الله تع19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 1:23  توسط نام در گمنامی است  | 

تو دو سالگی بودم که از یه ارتفاع حدود 20 متری افتادم ...
(بنا به نقل قول از والد گرامی و شاهدانی که تائید کرده بودند)
سراسیمه اومدن که جسد پرپر شده
پسری که بعد از 5 دختر خدا بهشون داده بودن رو بر دارن ...
مادرم خودشو بشدت میزد ...
اما وقتی اومدن پائین دیدن من مشغول خاک بازی هستم.

مادرم میگه ...
قبل از سقوط تو یه کمپرسی خاک اونجا تخلیه کرده بودن ...
من روی اون تل خاک فرود اومده بودم ...
اما از اونجایی که افتاده بودم تا اون تل خاک فاصله داشت ...
میگفت همه میگن یه دست غیبی تو رو نجات داده بود.

حوادث بسیار عجیبی برام اتفاق افتاد ...
با زحمت ورنج بزرگ شدم ...
همیشه یه حیای خاصی نسبت به دیگران داشتم
((( جالب اینجاست که تا سن ۵ سالگی من لخت زندگی میکردم ...
شبها لباس میکردن تنم٬ صبح که میشد لخت مادر زاد بودم ...
عکسهای تا سن ۵ سالگی من٬ همه لخت مادر زاد بودن ...
همه میدونستن که پیرهن تو تن من نمیمونه ...
تا اینکه پدر دید من نمیتونم با این وضع بیرون برم ...
شروع کرد به نذر و دخیل بستن ...
در خواب بهش گفتن:
"یه گوساله نذر کن" ...
بعد از نذر گوساله پیرهن تنم کردن ... پیرهن تنم موند ... بعد هم که شلوار.
بعضی وقتا اون عکسها رو میبینم ... خندم میگیره به خودم. )))

مسائل جالبی تو زندگی برام اتفاق افتاده ... شرح بیشترش بمونه ...
اما میخوام اینو بگم که اگر دقت کنی شاید تفاوت خودتو با دیگران بتونی پیدا کنی.
خدا نشونی زیاد گذاشته برای کسانی که متفاوت هستن.

تو هم برگرد و زندگی گذشته خودتو یه ورقی بزن
شاید تو هم متفاوت باشی ...
اگر هستی حتما" سختی باهاش عجین بوده ...
چون فقط سختیه که تو همه وجه اشتراک داره.

الله تع19

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 15:33  توسط نام در گمنامی است 

نفس کلیه الهیه ... دارای پنج قوه است ...

1- بقاء در فنا 2 - نعمت در حال زحمت 3- عزت درذلت
4- صبر در حال بلا 5- دارائی در عین ناداری.
و دو خاصیت دارد:
رضا و تسلیم.

الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 21:46  توسط نام در گمنامی است 

 کسی اومد به من گفت:

من پاسدار دین هستم ؟؟؟ تو چرا چیزاهایی میگی که تو دین ما نیست

لبخندی زدم بهش ...
گفتم: چند سالته؟؟؟؟؟ گفت 47 سال ...
گفتم دین اسلام چند سالشه ؟؟؟ ... گفت: 1400 سالشه ...
بهش گفتم: تو 1350 سال از دین کمتر سن داری٬ درسته؟؟؟
گفت:بله ... گفتم:

آخه یه آدم که سنش کمه٬
چطور میتونه از یه بزرگ که تفاوت سنی زیادی داره
مواظبت و پاسداری کنه؟؟؟ بنظر تو میشه؟؟؟

جواب داد: نه >>>> گفتم :

پس دین که از تو و امثال تو 1300 سال بزرگتره٬
داره از شما نگهداری و مواظبت میکنه ...


چیزی برا گفتن نداشت ... گفتم:

صاحب دین خداست ...
کسی نمیتونه از اموال خدا مواظبت کنه ...
خودش نگهداری میکنه و هیچ نیازی به من و تو و دیگران نیست.

شما که داری راجع به دین بحث میکنی و سنگ دین به سینه میزنی ...
حتما" کسب درآمدی از دین داری ...
وگرنه اگر به معرفت دین برسی و به شناختش برسی هیچ وقت راضی نمیشی
دل کسی رو بشکنی ... چون

تمام ادیان رو خدا فرستاده که ما راهش رو پیدا کنیم
نه بخواهیم سلایق نفسانی خودمون رو
تحت لوای دین به دیگران القا کنیم.

هر کس بحث میکنه٬
میخواد بگه من درست میگم ... حرفی از خدا و اطاعت محض از خدا نیست ...
برا همینه که خدا همیشه گمنامه ...
چون بحث ها آخرش به نفسانیت شخص میرسه ...
میخواد بگه منم چیزی حالیمه ...

اگه چیزی حالیته نفسانیش نکن ...
چون اخلاص رو از دست میدی.

الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 16:22  توسط نام در گمنامی است 

این خاطره رو به درخواست یکی از دوستان مینویسم.
یکی از آشناهامون که خود کشی کرده بود رو بعضی وقتها میرفتم سر قبرش.
از خودکشی ازش میپرسیدم ...
همیشه غمگین و با سوز خاصی جواب میداد ...
میگفت:

کسی که خودکشی کنه جزء ناشکران عالم ثبت میشه ...


اگر کسی خودشو بکشه ... مثلا" در سن 20 سالگی خودشو بکشه ...
اگر خدا برای اون شخص 50 سال عمر تعیین کرده باشه
30 سال بلا تکلیف میمونه تا مدت عمری که خدا تعیین کرده براش سپری بشه ...

بلاتکفیلی در دنیایی که کشف حجاب شده 
یعنی با واقعیت محض سر و کار داره از هر عذابی بالاتره.

این آشنای من که برای مسائلی مثل تعصب و غیرت خودکشی کرده بود
(خدا براش راهی بازکرده بود) نیاز به دعا و کمک داشت ...
شاید باور نکنید اما من چند سالی مدام براش دعا میکردم ...
با اینکه چیزی به گردن من نداشت ...
یه روز بعد از چند وقت که رفتم سر قبرش ...
نوید داد به اینکه به آزادیش چیزی نمونده ...
و من باز از رحمت بی شائبه خدا به تعجب افتادم.
الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 15:57  توسط نام در گمنامی است 

با عرض سلام و ارادت خدمت دوستان گرامی ...
دوستانی که تمایل دارن عضو وب سایت خدا 19 بشن ... زودتر اقدام کنن.
چون دارم یه سری از خاطراتم رو مینویسم که ... دوست دارم فقط اعضاء ازش استفاده کنن.
چون من این وبلاگ رو برای عدهء محدودی مینویسم.
دوست ندارم غریبه ها بیان بخونن که سر دل کنند.
واقعا" جای قدر دانی داره از دوستانی که همه چیز این سایت رو رایگان انجام دادن.
کلی وقت گذاشتن ... خرج کردن ... طراحی کردن ... مخصوصا" پیک موتوری که سنگ تمام گذاشت.
اون دنیا سوال میکنن ازمون عمرت رو در چه راهی صرف کردی؟؟؟...

خاطرات من از سلوکم
فقط معرفی کردن مهربانی خدا است وبس.

منتظره عضویت شما هستیم ... الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 0:24  توسط نام در گمنامی است 

 میگن
حسود هرگز نیاسود ...
مگه نه؟؟؟

حسادت صفت بدیه و کسی که این صفت رو داره٬ همیشه از حسادتش داره رنج میبره ...
یعنی داره عذاب میکشه ...

مگه نمیگن اون دنیا عذاب هست ...
پس چرا اینجا هم داره عذاب میکشه؟؟؟

اینها همه آیات خدا هستند ... این یک نمونه از صفت بد بود که من گفتم ... زیاد هستن ...
اما نتیجه ...
نتیجه ایی که من رسیدم اینه که ...

هر صفتی خوب باشه٬ آدم همین جا ازش بهرمند میشه
البته پیش زمینه اش از همین دنیا شروع میشه.
صفت بد هم همین طوره٬
عذابش از همین دنیا شروع میشه تا اون دنیا هم ادامه داره.

 
(((( پس مبداء از این جهان شروع میشه٬ برا من و تو و همه  )))))
(((( پس مبداء از این جهان شروع میشه٬ برا من و تو و همه  )))))
(((( پس مبداء از این جهان شروع میشه٬ برا من و تو و همه  )))))

شاید این حرف سنگینی باشه اما مبداء از همین جاست ...
ببین چی شروع کردی ...

تا وقتی باقی داری باید اصلاح کنی واز خوب شروع کنی؟؟؟

الله تع19

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 19:25  توسط نام در گمنامی است 

فقط خدا میتونه به عمر ما پایان بده ...
فقط خدا میتونه به عمر ما پایان بده ...
فقط خدا میتونه به عمر ما پایان بده ...

اینو که قبول دارین ...؟؟؟
اما تو هم میتونی آدمی رو بکشی و به عمرش پایان بدی ...
این جلوه ایی از قدرت خدا ست که به انسان داده ...

بقیه رو خودت بگرد پیدا کن ... بعد بشین فکر کن ...

اگر تونستی بفهمی
چرا خدا بعضی از جلوه های قدرتشو بما داده ...
خیلی تو خدا شناسی پیشرفت میکنی ...

الله تع19

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 18:43  توسط نام در گمنامی است  | 

داشتم قرآن میخوندم ... رسیدم به آیه ایی که میفرمود:

... از جنس خودتان پیامبر فرستادیم ...
... یعنی انسان پیامبرش انسان بوده ...
... جن پیامبرش جن بوده ...

فکر کردم که چه خوب بود ما هم یکی از پیامبران جن رو هم ببینیم ...
مدتی گذشت ...
رفته بودم خونه دوستم راجع به اجنه صحبت میکرد ...
از من سوال کرد :
اجنه پیامبر هم دارن؟؟؟
گفتم: آره٬ در قرآن به این موضوع اشاره شده ....
گفت: میشه دید پیامبرشونو؟؟؟
گفتم: آره٬ چرا نشه ...
رفت بیرون چای بیاره ...
یه دفعه پشت شیشه اتاقش که رو به حیاط بود و همش شیشه بود ...
مردی بسیار با هیبت٬ که از عرض هیکل پتو پهنی داشت ... ایستاده بود ...
عصایی هم تو دستش بود ...
لباس هاش بسیار زیبا و رنگارنگ بودند ...
از نوارهایی مثل (باند زخم ) لباسش درست شده بود
اما هر کدوم از این نوارها به رنگ بسیار زیبایی بودن ...
تو باد اونقدر جذاب بود که من لذت بردم از سلیقه این پیامبر ...
داشت ذکر میگفت ... اما با من هم حرف میزد  ....

خیلی ازش خوشم اومد ... بعد از اون بعضی وقتها میدیدمش ...
همش در حال ذکر بود ...
من فکر میکرد م زنده است ... اما گفت:
من خیلی وقته که  عمرم تمام شده٬ تو داری روح منو میبینی ...
خیلی به درگاه خدا دعا میکنه ... برا منم دعا میکنه.
البته با اشاره میگفت ...
در کل پیامبرا همه شون مهربونن.
الله تع19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 14:5  توسط نام در گمنامی است 

 در سیر و سلوکی که داشتم همیشه اشاره میشد به عدد 5 ...
تا اینکه یه روز رزق و روزی ما شد و خیلی چیزا از رابطهء (عدد 5 با خودم) رو فهمیدم.

اول اینکه من با برادر اولم 15 سال تفاوت سنی دارم که میشه 3تا 5.
من بعد از 5 دختر متولد شدم.
برادر کوچکم 5 سال کوچکتر از منه.
سال تولدم میشه 2 تا 5.
جمع عدد اسمم میشه 5.
عنایت (پنجمین) نفر از اهل بیت به خانواد هستم.
پلاک ماشینم 5 تا پنجه.
بیشترین عنایتهایی که شامل حالم شده در روزهای 5 و 15 و 25 ماه بوده.
اسمم با فامیلیم 5 جمله است.
اونقدر زیاده این عدد 5 که
اگر بخوام بنویسم تمام این وبلاگ پر میشه از (من و 5).

اما نتیجه این 5 چی هست و چه نقشی داره؟؟؟
این رو با تلاش زیاد خودم فهمیدم ... و با خودم بگور میبرم.
الله تع19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 3:54  توسط نام در گمنامی است 

 چند سالی میشد که مواظبت داشتم از افکارم ...
خیلی مواظبت میکردم که افکار بد تو مغزم نیان.
بکمک و لطف خدا خیلی موفق شدم ...

تا اینکه روزی یه فکر بد کردم ...
همون لحظه فهمیدم که شیطان داره به من تلقین میکنه ...
و منشاء فکر بد من از سمت شیطانه ...
سریع گفتم خدایا هر وقت فکر بد اومد تو سرم٬ سرم درد بیاد ...
هنوز جمله تمام نشده بود ... که سردردی گرفتم که نگو و نپرس ...
به غلط کردن افتادم ...
سریع اصلاح کردم گفتم :

خدایا یه لطفی بکن
و نذار اصلا" این افکار بد سراغم بیان.

هنوز جمله تمام نشده بود که سردردم مثل یه توپ از سرم پرتاب شد بیرون.
اونجا فهمیدم که اکثر دعاهای ما اشتباهه ...
ببینید میگن عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد ...
این فکر بد چه نتیجه خوبی داشت ...

خدا نمیذاره شیطان نفوذ کنه
اگر نفوذ هم کنه از کارش پشیمون میشه ...
چون نتیجه اش بنفع خدا و دوستانشه.

الله تع19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 3:17  توسط نام در گمنامی است 

وقتی عمر دوست خدا تمام میشه ...
عزرائیل برای قبض روح میره٬ اما دلش نمیاد ...
بعضی هاشونو که اصلا" نمیتونه قبض روح کنه٬
اونجاست که خدا خودش روح دوستشو قبض میکنه ...
میدونید چرا؟؟؟

چون خدا در دوستی پایدارتر ینه
چون خدا در دوستی پایدارتر ینه
چون خدا در دوستی پایدارتر ینه
(یوسف قتیل ابرو یت نازنین) ...

وقتی دوست خدا بشی تمام ذرات عالم تو رو میشناسن
کسی جرات نمیکنه از صد کیلومتری تو هم رد بشه ...
چه برسه کسی بخواد جونش رو بگیره ....
اینها افرادی هستند که تمام ذرات خلقت میشناسنشون
چون خدا به همه معرفی شون میکنه
و کسی نمیتونه آسیبی بشون بزنه
چون اگر آسیب بزنن یعنی به خدا آسیب زدن ...
میدونید که به خدا هم نمیشه آسیب زد ...

اینه که میگن

رفیق یکی بیشتر نیست
چون حق رفاقت رو تمام و کمال پرداخت میکنه
(هم رفیقه هم شفیقه)

الله تع19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:57  توسط نام در گمنامی است 

 اگر کشور دلت رو دادی بخدا ...
دیگه شیطان نمیتونه بیاد توش.

 چون هر کشوری یه پادشاه بیشتر نداره
دو پادشاه نمیتونن در یک کشور حکومت کنن.

مگه نه؟؟؟ الله تع19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:26  توسط نام در گمنامی است 

چو نکه سیما را معرف خوانده است            چشم عارف سوی سیما مانده است

میگن مادره موشه بهش میگفت:
از سوراخ بیرون نری ... خلاصه اینکه از رفتن بیرون بچه موش جلوگیری میکرد ...
تا اینکه روزی بچه موش بدون اطلاع مادر موشه از سوراخ بیرون رفت ...
اولین چیزی که بیرون سوراخ دید ... یه خروس دید ...
از خروس ترسید و وحشت کرد ...
از منقار و چنگالهای تیز خروس ترسید ... و با خروس دوستی نکرد ...
از خروس که رد شد ... رسید به گربه ایی که
بعکس خروس صورتی گرد و محاسنی سفید ... چشمانی براق و تنی نرم داشت.
بچه موش با خود گفت:
صورت زیبا نشانه سیرت زیباست ...
همین که خواست جلو برود تا با گربه انس بگیرد ...
خروس قدقد کنان بچه موش رو از خطر آگاه کرد ...
و بچه موش که حسابی از این حرکت خروس ترسیده بود به سوراخ پناه آورد.
وقتی مادر موشه اومد تو سوراخ٬ بچه موش مادر رو از جریان با اطلاع کرد.
مادر موش لبخندی زد و گفت:
خروس تو رو از مرگ حتمی نجات داد.

((( که حیوان اول خروسی بی آزار و دومی گربه ایی بود موش خوار ))) 

صورت زیبا بیانگر سیرت زیبا نیست.
صورت زیبا بیانگر سیرت زیبا نیست.
صورت زیبا بیانگر سیرت زیبا نیست.

الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 19:25  توسط نام در گمنامی است 

هر چی به دوستان خدا نزدیک میشم
احساسم اینه که دارم بخدا نزدیکتر میشم.

گریه میکنم برا دوستاش مثل اینه که دارم برای خودش گریه میکنم ...
داشتم گیج میشدم ...
هر کاری برا دوستان خدا انجام میدادم مثل این بود که برا خدا انجام داده بودم.
اونجا بود که فهمیدم کسی که بخدا رسیده باشه ... خدا خیلی اختیارات میده بهش.
و اگر کاری کنی براش ... خدا اونو برای خودش ثبت میکنه.

خدا تو دوستی عجیبترین تعصب رو داره.
همه تو دوستی خدا متحیر شده اند.
توسل به دوستاش خیلی موثره.

خیلی چیزا هست که اجازه نوشتن ندارم و فقط در حسرت بیانش موندم.

الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 13:20  توسط نام در گمنامی است 

 مشهور  و خفی چو گنج اقیانوسم     پیدا و نهان چو شعله از فانوسم
 القصه در این چمن چو بید مجنون     می کوشم و در ترقی معکوسم


این شعر از ابوسعید ابوالخیر منقول است ...
خیلی از مسائل خدا شناسی در همین شعر نهفته است ...

بخونید و فکر کنید روش ببینید چقدر از مفاهیم اونو میفهمید بمن اطلاع بدید منتظرم الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 12:44  توسط نام در گمنامی است  | 

khoda19@gmail.com

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 3:14  توسط نام در گمنامی است 

هر کسی رو خدا جای خودش قرار داده ...
اگر توی گند و گناه هستی٬
جات خوبه٬ گله نکن چون هرکی رو جای خودش گذاشته.
تو اگر توی اون گند وگناه باشی و گناه نکنی مقامت از خیلی ها بالاتره.

اما من از خدا خواستم
که اگر جای پاکی هم نباشم یه جای پاک بده تا بتونم پاک باشم ...
چون من خیلی ضعیفم و اینو به یقین رسیدم که پاک بودن خیلی سخته ...
الان من از این پاک زندگی کردن لذت وافری میبرم.
چون خدا منو از ذهن خیلی ها پاک کرد.
این از الطاف خاصه خداست.
مدتی میشه که تمام درب ها روم بسته ...
نمیذاره کسی بمن نزدیک بشه ... چه خوب چه بد ... چه بخوام چه نخوام ...
میدونید چر ؟؟؟
چون صلاح خودمو کامل دادم دستش و راحت شدم.
دیگه هیچ دغدغه ایی ندارم چون خدا صلاح منو بهتر میدونه.

تو یه کلام مطیع 100% شدم.
رام شدم براش مثل گوسفند٬ رام چوپان شدم. حالا تو کجا ... ما کجا ...
الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 فروردین1387ساعت 3:12  توسط نام در گمنامی است 

داشتم تاسف میخوردم ...
این فقر ما نمیذاره بریم حج ... نمیذاره بریم کربلا ...
چند روزی گذشت و من هنوز داشتم غصه میخوردم ...

تا اینکه با شخصی آشنا شدم که حج نرفته بود اما مردم شهر اونو به حاجی میشناختن!!!.
ازش پرسیدم شما که مکه نرفتی چطور مردم بهت میگن حاجی ؟؟؟
گفت: جریانش مفصله؟؟؟
میگفت: من دکان جگرکی داشتم ٬کنار ایستگاهی که از اونجا میرفتن به روستاهها.
یه روز سه تا روستایی خسته و کوفته اومدن تو مغازه و آب خواستن.
گفت: فهمیدم که خسته گرسنه و تشنه و بی پول هستند.
از زمزمه هاشون شنیدم که
کرایه رفتن به روستا رو ندارن و حسابی ناراحتن و میگفتن :خدا کمک میکنه ///////
براشون جگر زدم به سیخ ... گذاشتم جلوشون ... آب و چایی هم دادم بهشون.
اومدم بیرون ... یه مینی بوس که رانندش آماده بود بره روستا رو صدار زدم٬
بهش گفتم: این سه نفرو ببر تا درب خونشون اینم کرایه این سه نفر.
راننده گفت: باشه میبرم٬ راستی میدونی من دارم میرم مکه حلال کن.
به راننده گفتم: قبول باشه٬ کی میری مکه؟؟؟
گفت: چند روز دیگه ...  
سه روستایی  که متعجب شده بودن برام دعا کردن که خدا تورو هم مکه ببره انشاالله ...
و سوار مینی بوس شدن ورفتن.
گذشت ... یه روز رفتم مغازه رو باز کنم ... مغازه دارها گفتن
باز نکن داریم میریم پیش همون راننده مینی بوسه که از حاج برگشته
گفت: رفتم دسته گلی گرفتم و رفتم درب خونش ...
پسرش درب خونه بود تا منو دید گفت:
بابا مو بردن درب مغازه ی تو ... من با تعجب گفتم:چرا بردنش اونجا؟؟؟
گفت:برو میفهمی ...
سریع برگشتم درب مغازه
دیدم جماعتی که رفته بودن حاجی رو بیارن با حاجی اونجان ...
تا منو دید داد زد :
ای مردم حاجی اصلی اینه ... سوگند میخورد میگفت:
هرجا میرفتم این مرد جلو ما مناسک حج رو به جا میاورد ... و من مات و متحیر نگاش میکردم.

از اونموقع دیگه مردم منو حاجی صدا میکردن.
بخاطر یه کمک ساده به چند تا روستایی خدا منو حاجی کرد.

به من گفت: غصه نخور شاید تو هم رفته باشی اما خودت بیخبر باشی.
الله تع19

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 23:22  توسط نام در گمنامی است 

دستم سوخت
طوری که جیگرم آتش میگرفت ...
حکیم بمن گفت:
میدونی چرا دستت سوخت؟؟؟
من که دستم خیلی میسوخت٬ گفتم :نه؟؟؟
حکیم گفت: برا این بود که دیشب فلانی رو مسخره کردی ... بگذریم ...

حکیم گفت: دستت داره میسوزه؟؟؟
گفتم: بله ...
گفت : اگر میسوزه پس آتشش کجاست؟؟؟
تعجب کردم ... دیدم درست میگه ...
آتشی نیست اما من داشتم میسوختم ... خیلی عجیبه نه ؟؟؟
((((نیست اما هست))))
حکیم بمن گفت:

این یکی از نشانه های وجودیت خدا توی وجود انسانه
((( نیست اما هست))) ((( هست اما نیست)))

الله تع19

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 21:26  توسط نام در گمنامی است 

قطره ایی از ابری چکید ...
وقتی به نزدیکی در یا رسید٬ پهنهء بی انتهای دریا رو دید ...
از ناچیزی و حقارت و کوچکی خودش شرمنده شد ... و گریه کرد ...
و به حالت شرمساری به دریا ر یخت ...////
چون به حالت شرمساری وارد دریا شد
تبدیل شد به گوهری تابناک ... در دل یک صدف ...
تا دیگران برای داشتنش ... از همدیگر سبقت بگیرن.

اما اینو تحریر کردم تا بگم

((( بندگی رو شرمندگی باید تا تابندگی گیرد )))
با غرور بندگی خدا رو نمیتونید به دست بیارید

الله تع19

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 20:59  توسط نام در گمنامی است 

روزی چند دقیقه دلتنگی میکنی برای خداوند عز یز ؟؟؟
روزی چند دقیقه بیادشی ؟؟؟
روزی چند نوبت باهاش حرف میزنی ؟؟؟ 

فقط همینو بگم که
بیاد هر کی باشی بدون که داره به تو فکر میکنه.
اما وقتی بیاد خدای خودت باشی خدا با نظر خاصی داره نگاهت میکنه.
مخصوصا" وقتی دلت هواشو کرده حسابی ...
یا وقتی براش غمگینی ...
تمام ارکان خلقت کنار میرن و تو رو با خدای خودت تنها میذارن...
چون خدا تو رو مستقیم نظاره گر میشه٬
چون خودش میدونه که چی خلق کرده و لاغیر.

یادمه تو پارکی در شهرک غرب نشسته بودم
مردی رو دیدم که دو تا سگ خیلی خوشکل و پشمالو داشت
و بشدت به این دو سگ علاقه نشون میداد
و نمیذاشت لحظه ایی از یادش غافل بشن ... یه مراقبهء خیلی زیاد.
اونجا من فهمیدم که
این مرد بعد از مرگش با این دو سگ محشور میشه٬
آخه مراقبه اون از سگ هاش بود ...
یادش فقط سگ هاش بود ...
علاقه اش فقط سگ هاش بودن ... 

حالا تو به کی علاقه داری ؟؟؟
همیشه بیاد کی هستی ؟؟؟

بیاد هر کی باشی و به هر کی علاقه داشته باشی بدون که با همون هستی.
بیاد هر کی باشی و به هر کی علاقه داشته باشی بدون که با همون هستی.
بیاد هر کی باشی و به هر کی علاقه داشته باشی بدون که با همون هستی.

الله تع19

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 20:9  توسط نام در گمنامی است 

میگن اگر یه گردو رو تو دستت بگیری و مشت کنی ...
همهء مردم دنیا بهت بگن تو مشت شما الماس هست٬
خودت میدنی که یه گردوی بی ارزش تو مشت داری .../// 

حالا اگر یه الماس رو تو دستت بگیری و مشت کنی ...
همهء مردم دنیا بهت بگن تو مشت شما یه گردوی بی ارزشه ...
خودت میدونی که یه الماس با ارزش تو مشت داری ... 

برداشت از این مطلب رو میذارم پای خودتون ...

هر کی هستی هرچی هستی ...
بدون خودت میدونی چند مرده حلاجی ...
خودت میدونی یه من ماستت چه قدر دوغ میده ...
فقط خودت میدونی که الماسی یا کرباسی ...

الله تع 19

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 19:43  توسط نام در گمنامی است 

نمیدونم شاید برداشت های بعضی ها از مطالب وبلاگ
طوری بوده که  توان نوشتن رو از من سلب کرده.
تا وقتی که خدا بخواد ادامه میدم. اما دلیل نداشتن توانم اینه که
برداشت هایی افراد متعصب دارن که براشون خوندن این وبلاگ خیلی ضرر داره.
آخه افراد متعصبی هستند که براشون فقط ظاهر دین وادیان مهم است.
و همیشه در سطح حرکت میکنن و جرات این که غوص کنن و به اعماق برن رو ندارن.

بعضی دیگه هم که میگن ( بابا تو داری اسرار رو میگی)!!!
آخه عزیزم قربونت بشم٬ مگه تو از اسرار خبر داری؟
که میگی اینو که گفتی از اسراره!!!.
اسراری که خدا به کسی بگه یا نشون بده٬
اون شخص از بیانش لال میشه و توان بیانش رو نداره.
ضمنا" شما دنبال اسرار نباش دنبال خدا باش ...

من از نوشتن تک تک حروف این وبلاگ فقط قصد و نیتم خداست.


فقط میخوام بگم (((خدا یه خاص بزرگه)))
فقط میخوام بگم

بزرگی خدائیکه خالق هست با بزرگی مخلوق جداست

متاسفانه بعضی ها قداست مخلوقات رو تا حد خدا بالا میبرن
که این اشتباهه
.
تمام مخلوقات و تمام کائنات در مقابل خدا یه ذره هم نمیشن.

ولی بعضی ها میگن فلان پیغمبر یا فلان کس قداست خدا داره ...
تمام پیامبر ها و اولیاء خدا همه مخلوق هستن ..
در مقابل خدا٬ پیامبرها هیچی نیستند. از صفر هم کمترند ...
نه پیامبرا بلکه تمام خلقت یه نقطه هم نیستن ... 
قداست خدا جدا ... با فاصلهء خیلی زیاد قداست بندهء خدا .................

یادمه که در یه جایی با یه نفر همین بحث رو داشتم ...
اما اون خیلی متعصب و افراطی بود.
شب اومدم خونه خوابیدم ...
خواب دیدم که اون پیامبری رو که خدا میدونستن اومد پیشم
و جمله ای گفت که تن منو لرزوند. گفت:
وقتی کسی میگه فلانی خداست٬ تنم میلرزه٬
و از عظمت خدا به لرزه میفتم.
این کلام مستقیم اون پیامبر بود.

چند سال پیش رفته بودم کرمانشاه٬ یکی از عرفا  مقبرش اونجا بود.
در شهر نوسود به نام سلطان اسحاق صحاک.
گفتم برم زیارتی بکنم و یه جلایی به دلمون بدیم.

مردم محلی گفتن میخوای احرام ببندی.
گفتم بابا میخوام برم زیارت ...
گفتن سلطان اسحاق (نعوذ باالله) خداست. داری میری زیارت خدا ...
من تنم لرزید ... گفتم چی میگین شما ...
خلاصه رفتم زیارت ببینم جریان این سلطان اسحاق چیه ...
وقتی وارد شدم سلطان اسحاق که یه پیرمرد حدودا" ۱۲۰ ساله بود
منو دعوت کرد به سه روز اعتکاف در اونجا ...
من که ناراحت بودم از این جریان ... بمن گفت:
تو الان چند ساعته فهمیدی که این مردم به من میگن خدا ... اینقدر ناراحت شدی ...
ببین من چی میکشم و چقدر ناراحتم.
اما دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است.
به این مردم بگو من ذره ایی هم مقابل خدا نیستم ...
بگو اینقدر تن منو نلرزونن ...

سه روز موندم و به درخواستش عمل کردم ...
در این مدت سه روز چیزهای جالبی یادم داد ...
راستی یادم رفت بگم که اونجا همه سنی بودن ... و همه با ایمان و با اعتقاد.
تو نماز جمعهء اونا هم رفتم.

خلاصه مطب اینکه :
مطالب این وبلاگ همش برای پیدا کردن راه خودته بسوی خدا
همین وبس.
اما اگر میدونی برزخت میکنه از خوندن مطالب خوداری کن.
تا ما هم توان پیدا کنیم برای نوشتن ...

الله تع۱۹ 

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 17:21  توسط نام در گمنامی است  | 

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله
علیه فمنهم من قضئ نحبه
و منهم من ینتظر
و ما بدلوا تبدیلا

(احزاب 23)

برخی از آن مومنان
بزرگ مردانی هستند که
به عهد و پیمانی که با خدا بستند
کاملا" وفا کردند
پس برخی بر آن عهد ایستادگی کردند ...
و برخی بانتظار مقاومت کردن هستند ...
((( و هیچ عهد خود را تغییر ندادند)))

سوره احزاب. آیه ۲۳

کسی رو میشناختم که خیلی وقت بود که اهل سیر و سلوک بود
ولی بعد از مدتی در یک آزمایش الهی .... خودشو فروخت به دنیا.
چند وقت پیش که دیدمش  ...
مهر سیاه رنگی تو ی پیشونیش بود ...
این مهر که خیلی پر رنگ وسیاه بود، این بود

((((( و حبطت اعمالهم )))
یعنی تمام اعمالش باطل شدن.
یعنی زیر عهد خودش زد با خدا.

خدا خیلی میگذره از خیلی از اعمال ما.
اما ببینید این نگون بخت چه کرده که مهر خورده تو پیشونیش!!!.
من که وقتی دیدمش وحشت کردم .
و از خدا خواستم نیرو یی بده که بتونم رو عهدم ایستادگی کنم چون واقعا" سخته.

اینا افرادی هستند که نه دنیا رو خدا بهشون میده و نه آخرت.

پس باید از اعمال گذشتمون هم پاسداری کنیم
تا مهر حبطت اعمالهم روی پیشونیمون نخوره انشاالله.

الله تع 19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 0:41  توسط نام در گمنامی است  | 

میگن روباهی از آدمی شنیدکه
پیوند با بزرگان عادتی است بس پسندیده ...
روزی از جایی عبور میکرد ...
دید شتری خوابه ...
اومد دمش رو به دم شتر گره زد ... شتر از خواب بیدار شد ...
روباه نگون بخت از دم شتر آو یزون شد ...
روباهای دیگه دیدنش و مسخره اش کردن و علت این کار رو ازش پرسیدند ؟؟؟

روباه نگون بخت گفت:
((( با بزرگان پیوند کردم اما اسباب بزرگی رو آماده نکرده بودم )))

برداشت از این مطلب گردن خودت. من چیزی نمیگم اینطوری سنگینتره ...الله تع19

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 فروردین1387ساعت 1:35  توسط نام در گمنامی است 

بالاترین و افضلترین ذکر
بهترین اعمال نزد خدا
بهترین دعا
زیباترین نیایش نزد خدا

میدونی چیه ؟؟؟

پاک زندگی کردنه  ... پاک فکر کردنه ... پاک رفتار کردنه
پاک زندگی کردنه  ... پاک فکر کردنه ... پاک رفتار کردنه
پاک زندگی کردنه  ... پاک فکر کردنه ... پاک رفتار کردنه

یعنی چیزی که زرتشت بهش رسید.

کردار نیک       گفتار نیک       پندار نیک

همهء ادیان اومدن که اینو به ما بگن ...

کمک به فقراء ... کمک به همه ... 
از انسان تا حیوان ...
هیچ چیزی بالاتر از پاک زندگی کردن نزد خدا اهمیت نداره

حتی عبادت ... حتی نیایش ...
پاک زندگی کنی میفهمی من چی میگم  ... نیاز به ریاضت نیست ...
یادمه من برای اینکه یکی از علوم خوندن افکار رو بدست بیارم
هفته ایی در ریاضت و روزه بودم.
تو این هفته  من یه کلمه حرف نزدم.
اما بعد از زمان موعد خبری نشد!!!!!.
گذشت ... چهار سال بعد یه خوبی به کسی کردم ... خیلی پیش پا افتاده بود.
اون علم رو دادن بهم. اما اون موقع این جریان منو به تعجب وا داشت!!!!!.
چرا من یه هفته ریاضت کشیدم اما ندادن بهم ؟؟؟.
اما با یه خوبی کوچیک دادن اونو بهم .
طوری که من از افکار مردم نزدیک بود ایمانم رو از دست بدم ...
اونقدر افکار بعضی ها کثیف بود که من حالم بهم میخورد ...
فهمیدم فقط باید پاک باشی همین ...
که پاک زندگی کردنم هنر میخواد. واقعا" سخته.
بنظر من سخت تر از هر ریاضتیه ...
میگی نه!!! ؟؟؟
یه هفته امتحان کن پاکه پاک زندگی کن ببین چقدر سخته....الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 22:42  توسط نام در گمنامی است 

سه فقیر اومدن تو مسجد خدمت پیامبر (ص) و حضرت علی (ع)

یکی از فقراء رو پیامبر برد خونه.
یکی از فقراء رو حضرت علی برد خونه.
فقیر سوم رو کسی خونه نبرد. ناچار شد تو همون مسجد بمونه.

فقیر سوم که تو مسجد مونده بود با خود گفت:
وضع من از دو فقیر بهتره ...
چون اونها رو رسول خدا  و  ولی خدا بردن خونه. ولی من مهمان خدا شدم ...

شب گذشت ... صبح شد ... سه فقیر همدیگه رو دیدن ...
فقیر اول گفت: در خانهء پیامبر خدا کمی نان و نمک خوردم خیلی چسبید ...
فقیر دوم گفت: در خانهء ولی خدا کمی نان و سرکه خوردم خیلی چسبید ...
فقیر سوم گفت: منم تو مسجد از گرسنگی اونقدر ناله کردم که بیحال شدم ...
اونقدر گریه و زاری کردم که بیحال شدم.
تا صبح کارم به گر یه و زاری بود ... خیلی بمن هم حال داد ...

خبر به پیامبر (ص) رسید:
پیامبر از حضرت حق سوال نمود که جر یان چی بود ؟؟؟

خدواند مهربان و رحیم فرمود:
فقیر سوم مهمان من بود ...
هر چه اندیشیدم چیزی بهتر از گرسنگی نداشتم  به او هدیه دهم
که تا سحر خشوع وخضوع کنه.

زیرا این فقیر رو مقام دادم و نیاز به گر یه خشوع داشت
تا لیاقت مقامی که دیشب هدیه دادم بهش رو پیدا کنه
و به حالی رسید که اون دو فقیر نرسیدند ...

اینو برا تو مینویسم که همیشه شکمت پر و سنگینه ... الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 15:28  توسط نام در گمنامی است 

جریان قفل ساز رو میدونین ؟؟؟
میگن یه جوانی خیلی دوست داشت امام زمان رو ببینه ؟؟؟
شروع کرد به چله گرفتن قرآن خوندن ذکر گفتن ...

چند سالی در این حالت بسر برد. روزی میره بازار یه پیرمرد قفل ساز نظرشو جلب میکنه
که یه نفر پیشش نشسته بود و داشت چای میخورد ...
یه مشتری اومد پیشش و قفلی آورد. پیرمرد قفل ساز گفت: چند میدی این قفل رو ؟
گفت: 10 شاهی .... پیرمرد 12 شاهی بهش داد ...
چند دقیقه بعد یه نفر اومد قفل بخره ....
همون قفل رو اون پیرمرد بهش داد 10 شاهی !!!
جوان تعجب کرد ... در همون موقع مردی که داشت چای میخورد بلند شد ورفت ...
جوان اومد پیش پیرمرد ... ازش علت این کارو پرسید ...
که چرا تو در دو حالت خرید و فروش متضرر شدی ؟؟؟

پیرمرد جواب داد:
کاسب حبیب الله است. نماز خوندن، قرآن خوندن، زکات دادن، خمس دادن ...
این اعمال ( اطاعت ) هستن.
اطاعت وظیفه است. اما کار من (عبادته) ... (اطاعت با عبادت فرق داره) ...
بعضی ها فقط عبادت میکنن و فکر میکنن دارن شق القمر میکنن.
در صورتی که وظیفشونه اطاعته ... اما ما عبادت میکنیم و اطاعت ...
عبادت از اطاعت مهمتره ... و ادامه داد:
اون کسی که اینجا نشسته بود ورفت میدونی کی بود ؟؟؟
اون کسی بود که  میخواستی ببینیش و چند سالی برای دیدنش چله گرفتی ...
اما ندیدیش ... باید طوری باشی که اونا بیان سراغت نه تو دنبالشون بگردی ...

(( امام زمان ابا صالحه یعنی پدر درستکارانه ))

یه پدر وظیفه داره به بچه هاش سر بزنه ... درستکار شدی میبینیش
اگر ندیدیش بدون که هنوز درستکار نیستی ...

بعضی ها بمن میگن ما شیعه هستیم. درست میگن. اما اونا شیعهء شیطان هستن ...
شیعه یعنی پیرو ...

امام زمان براش سنی و شیعه فرقی نداره.
یهودی و مسیحی براش فرقی نداره.
بهایی و زرتشتی براش فرقی نداره.
هر کی درستکار باشه میره پیشش چون همه بندهء خدا هستند ...

بخداوند قسم 
بیشتر از شیعه هایی که اداعای دوست داشتن امام زمان رو دارن ناراحت هستن

چون اسم و دین و راه و روششون خراب کردنه ...
من خودم بدم میاد بگم شیعه هستم ....میگم من یه موحد و خدا پرستم
چون از لفظ و الفاظ میترسم ... چون شیعه ها دروغ میگن دوسش دارن.
شیعه ها تنها افرادی هستند که در زمان فعلی که ما هستیم
از دروغ نمیترسن
از تهمت زدن نمیترسن
از نافرمانی های خدا نمیترسن ...
من شیعه هستم اما یه شیعه و پیرو یی که خدا دوست داره ... الله تع19

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 14:20  توسط نام در گمنامی است 

میگن مردی یه بچه بسیار بازیگوش داشت.....

وقتی بهش میگفتن بچه درستو بخون مثل این بود که میخواستن تیر بارونش کنن ...
اینقدر از درس بدش میومد این بچهء بازیگوش ...
هر روز این مرد پسرش رو نصیحت میکرد :
که بابا جان درس بخوان اینقدر بازی نکن ... اما بخرج این بچهء بازیگوش نمیرفت
دیگه این بچه زبانزد شده بود که بازیگوشه ...

یه روز مرد وارد خونه میشه میببنه خبری از بچه و سروصدای بازی هاش نیست تعجب کرد/////////
اومد سراغ بچه  ... با کمال تعجب دید بچه داره درس میخونه خیلی نگرانه ....
تا صبح نخوابید وغذا نخورد و مدام درس میخوند ...
صبح پدر از او سئوال نمود:
پسرم چی شد که از دیشب تا حالا درس میخوندی و حتی غذا هم نخوردی؟؟؟؟؟؟

پسر گفت:((((((((((((( آخر روز امتحان است )))))))))))))

پدر چنان دادی زد که همه خبردار شدن که

(((عمر من رفت اما بفکر امتحان عمرم نبودم)))
(((عمر من رفت اما بفکر امتحان عمرم نبودم)))
(((عمر من رفت اما بفکر امتحان عمرم نبودم)))

الله تع 19

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 3:16  توسط نام در گمنامی است 

چه زیباست انتظار برای تو کشیدن///
چه زیباست روی تورو دیدن///
قشنگتر ین انتظار ... منتظر تو بودنه///

تو عشقی ٬نفسی٬ ماهی٬ تا نیای برات غمگینم و غم تو رو جای دنیا هم نمیدهم.
شاید کسانی باشند که پنجاه سال نماز میخونن اما تورو نمیخوان.
یا انتظار اومدنتو نمیکشن.
اما میدونم همین انتظار واقعی من رو خدا قبول میکنه
و شاید بذاره امسال بیای.
اگر اومدی منم غمم تمام میشه و میام باهات هر جا بری هر جا ببریم
... میام البته اگه ببریم ...

 
هر روز دارم برا دیدنت غسل میکنم ... که اگه اومدی پاک بیام پیشت ...
اما دلم مال تو .. تو باید پاکش کنی ...
چون بهم گفتن که تو چاره شو میدونی ... سر راهت نشستم تا بیای
خسته گی و نامیدی تا حالا شکست خوردنه ... اما از این به بعدشو نمیدونم .
شاید مثل خیلی ها دیگه منم بیخیالت بشم ... اما شایدم نشم چون من یه دیونهء همیشگیم.
دیوانه و فدایی همیشگی شما ...

اینها حرف یه راننده تاکسی به عشقش به نفسش ...

((( برای دیدنت باید درستکار باشیم چون تو پدر درستکارانی)))
((( برای دیدنت باید درستکار باشیم چون تو پدر درستکارانی)))
((( برای دیدنت باید درستکار باشیم چون تو پدر درستکارانی)))

الله تع19

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 21:51  توسط نام در گمنامی است 

این مطلب رو برا یکی از دوستان خوبم مینویسم که خواسته از اسم اعظم براش بگم...... وتقدیم به کسانی که مثل من حضرت مسیح رو دوست دارن.... وعلت دوست داشتن حضرت مسیح شون برای اینه که حضرت مسیح فقط یه پیامبر بود و مثل بقیه پیامبرها بود و هیچ فرقی با بقیه پیامبرها که بنده خدا بودن نداشت..... میگن روزی حضرت مسیح از جایی رد میشد و استخوانهای جانوری نظرشو جلب کرد .... همون موقع فردی به مسیح رسیدو از مسیح خواست تا اسم اعظمی که مردگان رو زنده میکنه بهش بگه....... مسیح به او فرمود: تو توانایی استفاده از اسم اعظم رو نداری برو زندگی عادی خودتو بکن وازش لذت ببر ..... اما اون شخص اونقدر التماس کرد تا اینکه مسیح اسم اعظم رو یادش داد..... اون شخص هم اون استخوان ها رو دید واسم اعظم رو به اون استخوان ها خوند.... غافل از اینکه استخوان ها متعلق به یه شیر سیاه وحشی بود شیر زنده شد..... ومرد نگون بخت رو هاپولی کرد و خورد.............. دنبال چی میگردی.... خدا.... یا قدرت..... خدا..... یا شهرت....خدا .... یاخرما...خدا ....یا حوائج دنیایی.............. اگر این ها رو جواب دادی مطمئن باش به اسم اعظمم میرسی...میدونی چرا؟؟؟؟ چون حضرت علی علیه السلام میفرماید: بعضی از شیعیان من از بعضی از پیامبران بنی اسراییل مقامشان نزد خدا بالاتره.......و خاصترش کرده: وبعضی از آنها از تمام پیامبران بنی اسراییل بالاترند...... حضرت درست میفرمایند چون من خودم سراغ دارم کسی رو که شاید 20 بار تو موقعیت زنا بود اما زنا نکرد.... اما یوسف فقط یه بار زنا نکرد...... ... اما بازم این چیزا رو نمیشه قیاس کرد چون فقط الله ذی المعارج است.. یعنی فقط خدا بالا برندهء رتبه هاست و خودش میدونه کی افضلتره ...... الله تع19
+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 2:41  توسط نام در گمنامی است 

نماز صبح میخوندم که متوجه شدم اول قرآنی جلوم باز شد....... نماز ظهرو عصرم رو که میخوندم وسط همون قرآن رو جلوم باز کردن....... نماز مغرب و عشاء رو که میخوندم آخرای همون قرآن رو جلوم باز میکردن.... فهمیدم که نمازهای یومیهء ما ختم یه قرآن میشه برام جالب بود...... اما نماز شب رو که میخوندم همون قرآن رو از اول تا آخرش ورق زدن..... یعنی نماز شب برابری میکنه با یه ختم قرآن ..... این یکی از میلیو نها فلسفه نماز و نیایش به درگاه خداست....... این فلسفه ها رو برا کسی خدا باز نمیکنه.... الا اینکه خیلی باهاش رفیق بشی و هر لحظه کاری بخوای بکنی که بهش نزدیکتر بشی ...... و اون وقته که اکثر حجاب ها رو بر میدارن برات که علمای زمانت رو گیج میکنه... و شک بخدا رو براشون ایجاد میکنه..... چون هر کس فکر کنه خیلی میدونه همون از همه جاهل تره..... هر کسی فکر کنه از کسی برتره همون رتبه اش پیش خدا از همه کمتره..... بنظر شما اینطور نیست......... الله تع19

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 1:37  توسط نام در گمنامی است  | 

امید متضاد خیلی از مکرهای شیطانه..... اگر امید باشه شیطان نامید میشه..... اگر تو امید داشته باشی شیطان از تو نامید میشه ..... اکثر موفقیت شیطان ونفس اماره از نامید کردن فرد مورد نظرشونه//// اگر به امید واین احساس پاک دسترسی داشته باشی مطمئنا" شکستی بیاد ماندنی برا شیطان رقم میزنی.... اما امید به چی؟؟؟؟؟؟  امید به این که من خدایی دارم که مستقیم به کارم نظارت داره و منو از رحمت سرشارش برخوردار میکنه چون خدای من دائم به رحمت دادن مشغوله..... امید به اینکه بندهء خدایی هستم که اگه من فراموشش کنم اون منو فراموش نمیکنه......امید برای دلشاد کردن خدا.... الله تع19
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 21:26  توسط نام در گمنامی است 

حضرت موسی علیه السلام وقتی از کوه طور اومد .... دید قومش دارن گوساله میپرستن.... اومد یقهء برادرش هارون رو گرفت.... اونقدر عصبانی بود که نزدیک بود هارون رو بکشه... و دوباره قاتل بشه(آخه تنها قاتلی که پیامبر شد موسی بود.. قبلا" با یه مشت یه نفر رو ناکار کرده بود اما ببینید خدا چقدر بخشنده است که موسی هم دیدش هم با هاش حرف میزد)  هارون گفت: یه نفر بنام سامری اومده و این گوساله رو اورده ومردم هم مپرستنش چون ندا میده .... موسی گفت: چه ندایی میده ؟؟ یعنی چی؟؟؟ هارون گفت: هر کی خواسته وحاجتی داشته باشه دست بزنه بهش اگر صدا ازش اومد.. یعنی برآورده میشه .. اگر صدا نداد یعنی حاجتش برآورده نیست........ موسی خیلی سریع خودشو به سامری رسوند.... بهش گفت: تو چطور این کار رو کردیه.... سامری لبخندی زد وگفت: یادته فلان روز با جبر ییل فرشتهء وحی خدا داشتی قدم میزدی و حرف میزدی؟؟؟ موسی گفت :بله///// سامری گفت: من از جای پای جبر ییل مقداری خاک برداشتم و سحری هم روی اون خوندم..... و گوساله ایی از طلا درست کردم و اون خاک سحرآمیز رو درونش ریختم( تا از اثر رد پای فرشته خدا بر علیه خدا استفاده کنم) و موفق هم شدم....... موسی از تعجب کم مونده بود دو تا شاخ سبز کنه رو سرش... میدونید از چی تعجب میکرد...(((((((( اول اینکه چطور از ابزار خدا بر علیه خدا استفاده میکنن.... دوم اینکه هنوز ساعتی از ملاقاتش با خدا نگذشته بود اما خدا بهش نگفته بود که وقتی بر گشتی سامری این کار رو انجام داده.......یعنی خدا خبر نداشت که به موسی بگه؟؟؟و سوم اینکه چطور کسی پیدا شده غیر از موسی جبر ییل رو میدیده و اونها رو تعقیب میکرده که حتی جبر ییل هم نفهمیده بوده.)))))))))))))......... جالبه نه؟؟؟؟؟؟ از نوشتن این داستان که تو سوره طه هست ... منظورم اینه..... که از علومی که خدا به بعضی ها داده و یا عنایتهایی بهشون شده چون خودشون رو بدنیا میفروشن از اون عنایت ها میتونن شیطانی استفاده کنند....خودم کسی رو میشناختم که از عنایت هاش داره شیطانی استفاده میکنه .... بارها تذکر دادم بهش..... اما لذتش رفته زیر زبونش..... منم رهاش کردم والان مدتیه که کاری به کارش ندارم ... فقط دلم به حال این افراد  میسوزه ..  چون خدا به کمین شون نشسته.............اینها افرادی هستند که فتنهء آخر الزمان رو رقم میزنند... وحتی بعض هاشون اداعای امامت هم میکنن...... برای همینه که میگن شناسایی امام زمانتون خیلی مشکله ..الله تع19
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 16:30  توسط نام در گمنامی است  | 

اکثر افراد این سوال رو پرسیدن که با کدوم فرقه سیر و سلوک میکنی؟؟؟؟؟؟ من از اول زندگی با گروه بازی و فرقه واین جور چیزها مخالف بودم و جزء هیچ فرقه یا گروهی نیستم شاید این از بزرگترین الطاف خدا بوده که تا حالا جذب هیچ گروهی نشدم....... یادم یه نفر از من سوال کرد حزب اللهی هستی گفتم:نه..... گفت:پس چی هستی ...گفتم : حزب اللهی نیستم اما حزب ( الله ) هستم........ اکثر عنایاتم رو خداوند وقتی شامل حالم میکرد میفهمیدم چون حرکتم بسوی خدا خود خواسته بوده شده.. الان تمام حرکاتم فقط برای خداست ولاغیر........ برام ریا دیگه رنگی نداره..... کسی بفهمه یا نفهمه برام مهم نیست چون به اصل دسترسی پیدا کردمه و این برام مهمه.......اما اگر وارد فرقه میشدم حتما" باید رنگ جماعت بشی ..... (خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو) اما من میگم:(خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو) واین مطلب رو به یقین رسیدمه.... همهون جایی که فکر میکنی خدا نیست دنبال خدا بگرد..... همون جایی که فکر میکنی از خدا دوره ... خدا همون جاست ...... یادمه کسی بمن گفت: اگر تو اهل سیروسلوکی چرا تو جماعت نمیایی ..... من نتونستم جواب قانع کننده ایی بهش بدم...... اون ادامه داد: اگر مسجد نیایی نماز بخونی ودر نماز جمعه شرکت نکنی مسلمان نیستی....(فلانی.. تمام مساجد شهر رو آباد کرده برا کی ؟؟؟ دروغ میگی که مسلمانی.)....(البته اون شخص بعد از چند روز به جرم خیلی زشتی باز داشت شد...بگذریم) من نتونستم جوابش رو بدم.... ناراحت بودم طوری که گفتم شاید راست بگه........چند روز بعد نهج البلاغه رو باز کردم. که بخونم... میدنید چی اومد:......... بنازم که ۱۴۰۰ سال پیش این روز هارو میدید....... حکمت۳۶۹ اومد ..... حکمت اینه (((( (روزگاری بر مردم خواهد آمد که ازقرآن جز نشانی..... واز اسلام جز نامی... باقی نخواهد ماند....مسجد های آنان در آن روزگار آبادان. اما از ( هدایت) ویران است....مسجد نشینان و سازندگان بناهای شکوهمند مساجد ...  (بدترین) مردم روی زمین می باشند...که کانون هر فتنه ... وجایگاه هر گونه خطاکاری اند.....هر کس از فتنه برکنار است... اورا به فتنه باز گردانندو هر کس از فتنه عقب مانده او را به فتنه ها کشانند... که خدای بزرگ فرماید: بخودم سوگند..... بر آنان فتنه ای بگمارم که انسان شکیبا در آن سر گردان ماند.......و چنین کرده است... وما از خدا میخواهیم که از لغزش غفلت ها در گذرد))))) این حکمت ۳۶۹ نهج البلاغه است بدون هیچ گونه دخل و تصرفی نوشتم ....الله تع۱۹
+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 1:29  توسط نام در گمنامی است 

میگن یه لر ساده دلی برای اولین بار اومد شهر.... رسید درب خونهء فامیلشون .... شروع کرد به فریاد : که فلانی در رو باز کن منم فامیلت....... یه رهگذری بهش گفت: عامو لره زنگ بزن اگر دیدن آشنایی که در رو باز میکنن برات اگر هم که آشنا نیستی باز نمیکنن........ لر ساده لوح آهی کشید وگفت:بنازم به دولتسرای خداوند کریم که حاجتی به در زدن نیست و همیشه در خانه اش بروی همه باز است چه دوستش چه دشمنش؟؟؟؟؟؟//////؟؟؟؟؟///؟؟؟ الله تع ۱۹
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:5  توسط نام در گمنامی است 

چشم های تو الان چند بعد رو داره میبینه؟؟؟؟ انسان چشمش چند تا بعد رو میتونه ببینه؟؟؟ سه بعد... دو بعد ............  بلاخره چشم انسانی هر چی ببینه بعد داره.... اما وقتی کسی میمره چشم هاش از ابعاد میفته؟؟؟؟؟؟ اینو خیلی از انسانها بعد از مرگشون بمن گفتند که چشم های ما از ابعاد افتاده..... وقتی میگم یعنی چه؟؟؟؟ اونقدر توضیح میدادن که من گیج میشدم ... و قاطی میکردم .... اما در یک کلام منظورشون این بود....... که همهء مردم رو با هم میبینن .... خیلی درکش سخته آخه بعض از تجربه ها رو نمیشه گفت... حتما" باید تجربه کنی تا بفهمی..... امروز رفته بودم خاکسپاری یکی از بچه محل هامون ..... صحنه هایی میدیم که واقعا" بحال اون مرده تاسف خوردم....... وقتی داشتن خاکش میکردن .... مثل افراد عجول و دستپاچه میرفت سراغ تک تک افراد و ازشون کمک میخواست ..... لال شده بود از ترس میومد پیش من با حرکات دست میگفت:مرگ براش ذلت وخواری بوده.... تعجب میکرد که من میبینمش..... کاملا" لخت بود .... یعنی روحش رو لخت میدیدم ..... ( یاد قلیل من الاخرین میفتادم) که چه کم هستند که مرگ براشون از هر شربتی گوارا تره..... خواستم همراه جماعت برم سر قبرش فاتحه بدم .... نذاشت... اشاره میکرد که بذار همه برن خلوت که شد تو بیا سر قبرم.... منم که کار داشتم نمیدونستم چکار کنم ...... (ماجرایی شد برام به این نشون 9 صبح رفتم ساعت 2 برگشتم خونه)...... راستی یکی  از دوستانم رو که تو جنگ شهید شده بود و تو همون قبرستونم بود رو دیدم و دعوتم کرد برم سر قبرش.... خیلی وقت بود اصلا" فراموشش کرده بودم..... البته تو مراسم خاکسپاریش بودم.....  سر قبر دوست شهیدم از ته دل گریه کردم ..... و اعتراف به ضعف و ناتوانی خودم کردم...... وبراش دعا کردم ......... چون همه احتیاج به دعا دارن..... شاید باورتون نشه اما دعا سر قبر اموات برای آمرزش اون مرده کمتر از معجزه نیست....... الله تع19  
+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 18:38  توسط نام در گمنامی است 

من نه با گذشته  ونه با آینده   با هیچکدوم زندگی نمیکنم....... با اکنون زندگی می کنم.... گذشته که گذشت ..آینده هم که هنوز نیومده.......... افسوس خوردن از گذشته فایده نداره .چون گذشت وتمام شده ودیگه بر نمیگرده ..........  اضطراب از پیش آمد در آینده هم که فایده ایی نداره . چون هنوز نیومده ........... ( پس تو الان موقعیتت کجاست..... خوب معلومه  تو در حال و اکنون هستی ) اکثر کسانی که جزء شکست خوردگان هستند کسانی بودن که حال شون رو از دست دادن ..... وهمش بفکر گذشته و در رو یای نیامدهء آیندهء خود غوطه ور بودند . غافل از اینکه دارن حال شون رو از دست میدن ... تا بخودشون اومدن عزراییل داشت کارشون رو میساخت.و فهمیدن که چه اشتباه فاحشی کردن..... اما دیگه فرصتی برا جبران نداشتن ......... اگر حال واکنون شما تلف بشه. عمر عزیز و شریف شما داره مفت ومسلم میره....  و این بزرگترین نوع ناشکری یه بنده میتونه باشه ....../////؟؟؟؟؟؟   زود تصمیم بگیر و نذار بیشتر از این از دست بدی این حال نازنیین رو........ما که بی مقدمه رفتیم سراغ حال     نظر شما چیه؟؟؟؟؟؟ بنظرت عمل من درسته؟؟؟؟؟ الله تع 19
+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 22:43  توسط نام در گمنامی است  | 

خدا19 زنجیر دست بسته شب اول قبر ترس وحشت خدا Dast Basteh KHODA19

انتشار مجدد
این سوال رو  دوستم پرسید.

پسر عمه اش سال ۶۷ فوت کرده بود. گفتم اسمش چیه ؟

گفت: ...

تا اسمش اومد پسر عمه اش تو حالت عجیبی رویت شد.

شب اول  خدا خدا19 قبر عذاب دعای مادر اثر نفرین Azab KHODA19 Shab Avval

توی قبرش بود نشسته بود

دستاش با زنجیر کلفت و عجیبی بسته بود

و غل کلفتی که فکر کنم خیلی سنگین بود هم به گردنش بود

صورتش هم سیاه بود.

بهش گفتم : چته این چه وضعیه که تو داری ؟

گفت : من در قید حیات که بودم  مادرم زیاد منو نفرین می کرد

وقتی هم فوت کردم حلالم نکرده.

اگر میشه مادرم رو بیاری روی قبرم،

منو حلال کنه تا آزاد بشم و مادرشو نشونم داد.

منم مشخصات کامل قیافه پسر عمه اش و مادرشو به دوستم گفتم .

گفت : آره خودشه. نشانی هایی که میدی دقیقه.

گفتم: برو به عمه ات بگو فردا بیا سر قبر پسرش و حلالش کنه.

رفت به عمه اش گفت: عمه اش قبول کرد.

فردا عصر با دوستم و عمه اش و برادر دوستم  رفتیم سر قبر.

 به مادرش گفتم: رو به قبله بایست. 

ایستاد.

بهشت زهرا سر قبر پنجشنبه آخر سال Azab Madar دعای مادر اثرات دعا نفرین KHODA19  KHODA

گفتم: سه بار بگو

خدایا من حلال کردم

مادرش سه بار گفت. دیدم خبری نشد !!!

بهش گفتم یه بار دیگه بگو

خدایا از ته دلم حلالش کردم

مادرش  به گریه افتاد و با التماس گفت:

خدایا  تو  از دلم خبر داری حالا واقعا حلالش کردم

 شاید باورتون نشه

اما از سنگدلی این مادر من تعجب کرده بودم

بار چهارم از ته دل حلال کرد. 

پسرش آزاد شد و غل و زنجیر رو  از گردن و دستاش باز کردند و رها شد.

 مدت مدیدی هر روز می اومد پیشم

و همیشه با لبخند از من استقبال می کرد.

یه مدت چندین ساله دنبال قضایای ارواح بودم

تا اینکه رازی که باید می فهمیدم رو فهمیدم.

الان دیگه خیلی کم از این کارها می کنم. 

التماس دعا. الله تع 19

لینک دانلود فایل ( پسر عمه من حالش چطوره ؟؟؟ ) ایـنـجـا کلیک کنید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 16:59  توسط نام در گمنامی است 

یا حسین شهید مظلوم KHODA19 کربلا Mazloom  

انتشار مجدد

خدایا قلبم رو چطوری اصلاح کنم ؟؟؟ / کمکم کن خداوندا