عبدالله ملقب به شاهزاده عبدالله كه انتسابش به امام موسي كاظم ( عليه السلام ) است در دوران اتابكان لر وارد ايران گرديد ، جهت تبليغ دين اسلام به ارتفاعات زاگرس رهسپار گرديد . حكومت اتابكان لر در حوزة خوزستان و مركز حكومتي آنها در خرم آباد كنوني بود . خبرچين هاي اتابك لر به او گزارش دادند كه شخصي به نام شاهزاده عبدالله در پي جمع آوري سپاه است ، هرچه زودتر اقدام كنيد تا شاهزاده عبدالله نتواند سپاه بيشتري گرد آورد .
اتابك لر از شنيدن اين موضوع خشمگين شد و دستور داد 3 تن از گارد مخصوصش كه از نيروهاي ويژه و قابل اعتمادش بود را بسوي اين امامزادة مظلوم گسيل داد . و اينطور دستور داد كه ( بعد از دستگيري شاهزاده عبدالله او را كشته و سرش را از تنش جدا نمايند و بند از بند بدنش جدا نموده و هر تكه از بدنش را به يك ديار بفرستند و سرش را براي روئيت كردن به نزد اتابك بياورند تا عبرتي گردد براي ساير امامزاده ها ) اين دستور اتابك بود براي نابود كردن اين امامزادة مظلوم ، اين سه نفر از ورزيده ترين و متهورترين نيروهاي ويژه اتابك شاه بودند از خرم آباد به سرعت زياد طي طريق نمودند ، اتابك نيز به تمام ولايات نامه داد كه هركس اين امامزاده را ديد دستگير و تحويل اين سه نفر دهد .
خبر به گوش شاهزاده عبدالله مي رسد . مردم كه از قساوت و سنگدلي اتابك خبر داشتند از ترس جان خود شاهزاده عبدالله را نمي توانستند حمايت كنند وانگهي شاهزاده عبدالله براي تبليغ دين آمده بود چون فردي روحاني و معنوي بود ، نه مرد جنگي .
شاهزاده عبدالله وقتي ديد كه مردم مي ترسند از آن روستا بيرون رفت و قريه به قريه ، روستا به روستا ، هرجا كه رفت ديد قبل از او خبر دستگيري او بگوش آن روستا يا قريه رسيده بود و در روزهاي آخر هم فهميد كه براي سرش جايزه گذاشته اند ، خيلي غمگين گرديد و بر غربت خود صحه گذاشت به كوه پناه آورد ، كوهي بنام مُنگشت نزديكي شهرستان ايذه ، لازم بذكر است كه آن سه نفر هم بدنبال او بودند و فهميده بودند كه به چه سمتي داره حركت مي كنه ، شاهزاده عبدالله به روستايي نزديكي آن كوه رسيد ، گرسنه و تشنه شده به روستا رفت و تقاضاي آب نمود ، اما مردم روستا به او آب ندادند و با سنگ و چوب از او استقبال نمودند امامزاده به بالاي تپه اي رفت و آنها را نفرين نمود ( اين روستا هم اكنون در زير درياچه اي از آب قرار دارد و هنوز ديوارها و پشت بام ها و كوچه هاي اين روستا در زير آب قابل روئيت هستند و اگر دقيق گوش كنيد حتي صداي مردم روستا از زير آب به گوش شما خواهد رسيد) ( خيلي از زوار اين امامزاده اول به ديدن و گوش دادن صداهای اين درياچه مي روند ) شاهزاده عبدالله بعد از نفرين اين روستا به بالا رفتن از كوه ادامه داد تا اينكه به خانه اي رسيد كه اين خانه ، يك خانة تنها بود ، شاهزاده با اسب سياهي وارد گرديد و سلام نمود ، صاحب خانه پيرزني بود كه يك پسر داشت وقتي شاهزاده را ديد فهميد كه بايد آدم بزرگي باشد اكرام و احترامش نمود و به او گفت : پسرم به روستا رفته اما مي آيد شما استراحت كنيد تا پسرم بيايد ٬ به امامزاده آب و غذا و مكان استراحت داد، وقتي پسرش آمد ، ديد اسب سياه و قشنگي اونجاست به مادرش گفت : اين اسب مال كيه ؟ پيرزن گفت : اين اسب متعلق به فردي است كه مهمان ماست به او آب و غذا و مكان استراحت دادم و اكنون در حال استراحت است . پسر برقي در چشمانش درخشيد و گفت : براي سر اين مرد جايزه تعيين نموده اند مادر جان تو سر اين مرد را گرم كن تا من بروم و مأمورين اتابك كه در روستا هستند و بدنبال او مي گردند را بياورم . پيرزن اول گفت : پسرم او مهمان ماست اما پسر او را وعده به جايزه داد و سريعاً به روستا برگشت و سه مأمور كه تازه به روستا رسيده بودند را پيدا نمود و طلب جايزه نمود ، آن سه مأمور به او گفتند اول او را نشان بده تا به تو جايزه بدهيم . پسر گفت : او اكنون در خانة ماست و در حال استراحت است ، آن سه مأمور سوار اسب شدند و سريعاً خود را به خانة او رساندند .
صداي شيهة اسبان شاهزاده را خبردار كرد كه مأموران اتابك به نزديكي او رسيده اند بلند شد و بطرف اسب خود رفت و سوار اسب شد اما با اسب نتوانست زياد برود چون مأموران اتابك او را دوره نمودند و شاهزاده مجبور به جنگ با آنها گرديد ، جنگ ساعتي طول كشيد اما جراحات شاهزاده زياد بود نتوانست مقاومت كند و از اسب به زير افتاد ، تا از اسب به زير افتاد مأموران اتابك سر مبارك او را از تنش جدا نمودند و تن او را بر روي سنگي نهادند و با شمشيرهاي بران بدن نازنين او را بند از بندش جدا نمودند ( اين سنگ نيز موجود مي باشد و جاي ضربات بر روي اين سنگ نقش بسته ) .
تن اصلي او را در همان مكان بخاك سپردند اما بدنش را كه چهل تكه شده بود چه شد ؟ هر تكه از 40 تكه را به يك ديار فرستادند تا همه بفهمند كه شاهزاده عبدالله كشته شده و ديگر اميد به او نداشته باشند ، و سر نازنين او را بهمراه خود بردند تا به اتابك نشان دهند ، سر بردن در زمان قديم رسمي داشت ، بايد خيلي سريع سر را مي بردند تا سرمتعفن و از شكل نيافتد تا قابل تشخيص باشد كه آيا مال همان شخص بوده است يا نه ؟
سه مأمور اتابك سر مبارك را در توبره اي چرمي نهاده و از همان كوه مقداري برف درون توبره كردند و براه افتادند تا به شوشتر بروند و از شوشتر به سمت خرم آباد روانه شوند ، وقتي اين سه نفر به شوشتر رسيدند خيلي خسته شدند ، چون سواري با اسب خيلي خسته كننده است و از طرفي هم وقت زيادي براي استراحت نداشتند چون بايد سر هرچه سريعتر به اتابك مي رسيد ، وارد كاروانسرائي شدند كه متعلق به پيرزني بود كه يك پسر داشت ، به پيرزن گفتند : اي پيرزن به ما غذا و جاي استراحت بده اما مواظب باش ما را 2 ساعت بيشتر نگذاري بخوابيم چون عجله داريم .
پيرزن به آنها غذا داد و آنها خوابيدند آنقدر خسته بودند كه بخواب عميقي رفتند ، چون سواري با اسب بدن را خيلي خسته مي كند اما شايد هم معجزه اي آنها را بخواب نمود ، پيرزن براي بيدار كردن آنها روانه شد ، ديد در اتاق آنها نوراني است تعجب نمود به خودش گفت : من كه براي اينها چراغ نياورده بودم وقتي داخل اتاق شد ديد نور از توي توبرة آنها بيرون مي آيد توبره را باز نمود و سر مبارك و نوراني شاهزاده عبدالله را ديد ، و مشاهده نمود كه چهرة بسيار مظلوم و نوراني دارد ، گريه نمود و گفت : خدايا چطور اينها دلشون اومد اين فردي كه از سرش نور مي آيد را بكشند . توبره را به بيرون آورد و پسرش را صدا نمود : اسم پسرش ابراهيم بود ، به پسرش بدون مقدمه گفت : ابراهيم تو تنها پسر من هستي ، آيا يك مادر بدي فرزند خود را مي خواهد يا خوبي او را ، ابراهيم با تعجب جواب داد : خوب معلوم است خوبي او را مي خواهد پيرزن گفت : پسرم در اين توبره سر فردي قرار دارد كه از اين سر نور تشعشع مي كند . مطمئناً سر مبارك مرد بزرگي است بيا تا من سر تو را ببرم و جاي اين سر بگذارم من نمي خواهم اين سه نفر اين سر مبارك را با خودشان ببرند ، ابراهيم جواب داد : مادر جان هرچه صلاح مي داني انجام بده و آماده گرديد تا مادرش سرش را ببرد ، بله مادر سر فرزند را برید و جاي سرمبارك شاهزاده در توبره گذاشت و آن سه نفر را بيدار نمود و گفت : چون خوابتان سنگين بود هر چه كردم بيدار نشديد الان حدود يك ساعت بيشتر خوابيده اند ، آن سه نفر با عجله بيدار شدند و بسرعت برق و باد براه افتادند ، پيرزن سرمبارك را تطهير نمود و دفن كرد و بعد بالاي جنازة غرق بخون ابراهيم به سوگواري پرداخت ، بعدها اين پيرزن به ننه سر بخش و ابراهيم هم به ابراهيم سر بخش معروف گرديدند .
آرامگاه ننه سربخش جنب سر مبارك امامزاده عبدالله واقع درشهرستان شوشتر است و ابراهيم سر بخش هم بفاصله 100 متر از آنها مدفون است اما بشنويد از اتابك قبل از ورود سه مأمور به او گفته بودند كه خبرچين ها به تو اشتباه گفته بودند شاهزاده عبدالله فردي مظلوم و بدون سپاه بود ، وقتي سه مأمور آمدند از آنها سئوال نمود كه آيا او سپاه داشت آنها گفتند : نه اتابك فهميد كه اشتباه نموده و سريع قضاوت كرده ، اما در اين واقعه دو پيرزن با دو پسر هستند ببيند عملكرد كدامشان صحيح بوده قضاوت كنيد و خود را جاي ننه سربخش بگذاريد يا خود را جاي ابراهيم سربخش بگذاريد يا ... بگذريم اين واقعة شگفت رو بررسي كنيد اگر لازمه 10 بار بخونيد و نتيجه بگيريد اما من چرا اين واقعه رو نوشتم :
اول اينكه مقداري از صحنه هاي تكان دهندة قطعه قطعه شدن اين امامزاده رو ديدم كه واقعاً ناراحت كننده و عبرت انگيز بود اين جريان رو بصورت اتفاقي ديدم .
دوم :
اين واقعه از اولش تا آخرش درس ايثارها ، فداكاري ها و خيانتها و جنايتها و قضاوت سريع مي باشد .
سوم اينكه :
گر مرد رهي ميان خون بايد رفت از پا فتاده سرنگون بايد رفت
اگر بسوي خدا داري ميري بايد همة وجودت رو براي خدا بدهي ، در اين داستان سه نفر خدايي شدند ( شاهزاده عبدالله و ننه سربخش و ابراهيم سربخش ) ( و قليل من الاخرين ) اما اونها كه شيطاني شدند خيلي زياد بودند ( اون روستايي كه نفرين شد ، پيرزن و پسرش ، اون سه نفر ، اتابك ، خبرچين ها ) اونهايي كه خدايي بشن تا موقعي كه خدا هست اسمشون و يادشون مي مونه اما اونهايي كه شيطاني ميشن نه اسمي و يادي و نه جاي قبري ازشون باقي نمي مونه . التماس دعا. الله تع ۱۹
آزمايش سونوگرافي شو گذاشت جلوي روم ، گفت : ببين تو اين بي پولي كه بما خورده ، سنگ كليه هم گرفتم حالا 500 هزار تومان بايد خرج كنيم تا اين سنگ رو دربياريم ، چكار كنيم ؟ دردش داره مي كشم خيلي درد دارم . از اعضاي خانواده منه ، شب شد همش تو فكرش بودم روي نماز نيمه شب خيلي براش گريه كردم و به خدا التماس كردم كه اجازه بده سنگ كليه اش رو معالجه كنم ، ندايي بهم گفت : سنگ كليه اش رو بردار بذار تو كليه خودت . يه سنگ توي كليه راستش بود ، وقتي آدم ببينه يعني دري باز شده اما حتما نياز به اجازه باز كننده در است كه بشه وارد بشي ، منم سنگ كليه اش رو مي ديدم ، سنگ رو وارد كليه خودم كردم ، چند دقيقه گذشت : دوباره ندا اومد چون فداكاري كردي و درد ديگري رو با تمام وجود خريدي سنگ رو از كليه خودت در بيار ، تازه داشت درد كليه ام شروع مي شد كه سنگ رو درآوردم ، فردا صبح بهش گفتم : برو بازم سونوگرافي بده ، گفت : ديروز رفتم بهش گفتم : حالا برو چون ديگه سنگ نداري ، گفت : باشه مي رم ، اما نرفت ، سه روز بعد رفت ، داشتم نماز مغرب مي خوندم با گريه وارد شد و سونوگرافي شو گذاشت جلوم ، گفت : پزشك گفته جاي سنگ هست اما سنگ غيبش زده ، سه چهار بار نگاه كرد متعجب شده بود ، باور نمي كرد دوباره فرستادم سونوگرافي اما بازم چيزي نبود عكس سه روز پيش و الان رو كنار هم مي گذاشت و چك مي كرد و تعجب مي كرد مي گفت : غير ممكنه گفت: به دكتر گفتم : اين رو ميگن جراحي از راه دور ، دكتر گفت : اين امكان نداره ضد منطق و علم پزشكي روزه اما الان منم ايمان آوردم اين شخص رو بيار ببينم . بهش گفتم : من دوست ندارم با كسي آشنا بشم بذار تو عالم فقر خودمون بمونيم چون فقر گنجه ما نمي دونيم ، براش توضيح دادم كه اكثر علومي كه دارم رو خدا بخاطر تحمل فقر كشنده ايي كه دارم بمن داده ، فقري كه همه ازش مي ترسن اما براي من يه گنج محسوب ميشه ، اما منظورم از اين خاطره اين بود كه اگر خدا دري باز كنه و اجازه ورود از اون درب رو بده مطمئنا اجازه دخل و تصرف هم مي ده ، يعني اگر شما بتوني دردهاي كسي رو ببيني ، اگر اجازه بده خدا مي توني بدون اينكه محسوس باشه درد رو از تو بدنش رفع كني ، اما بايد ماهيت درد و فلسفه اون درد رو بدوني. الله تع 19
ملاصدرا مي گويد:
خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان
اما به قدر فهم تو كوچك مي شود
و به قدر نياز تو فرود مي آيد
وبه قدر آرزوي تو گسترده مي شود
و به قدر ايمان تو كار گشا مي شود
يتيمان را پدر مي شود و مادر
محتاجان برادري را برادر مي شود
نا اميدان را اميد مي شود
گمگشتگان را راه مي شود
در تاريكي ماندگان را نور مي شود
رزمندگان را شمشير مي شود
پيران را عصا مي شود
محتاجان به عشق را عشق مي شود
خداوند همه چيز مي شود همه كس را...
به شرط اعتقاد،
به شرط پاكي دل،
به شرط طهارت روح،
به شرط پرهيز از معامله با ابليس
بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف
و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك
و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار
و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها ،ناراستي ها،نامردمي ها...
چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه
بر سفره شما با كاسه اي خوراك وتكه اي نان مي نشيند
در دكان شما كفه هاي ترازويتان را يكسان مي كند
ودر كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند...
مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟
خيلي ها راجع به من افكار خوبي ندارن ، قبل از اين از افكار مردم راجع به خودم هميشه ناراحت مي شدم ، اما چيزهايي فهميدم كه الان ديگه ناراحت نمي شم نه از افكار مردم بلكه از هيچ چيز ............ خانمي حدودا چهل ساله راجع به من افكار خوبي نداشت از خدا خواستم پرده هاي حجاب روي چشماش رو برداره تا چيزهايي راجع به من بفهمه ، خدا دعاي منو اجابت كرد پرده ها كنار رفت و احساسات قلبي من راجع به مردم رو ديد ، آنچنان ذوق زده شده بود كه همونجا جلوي خودم گفت : من فكر مي كردم تو آدم بي احساسي هستي اما وقتي احساسات تو رو ديدم واقعا تعجب كردم كاش مي تونستم احساسات تو رو كه ديدم بنويسم ، كتابي قطور ميشه ، بهش چيزي نگفتم فقط خدا رو شكر كردم كه دعاي منو اجابت كرده بود ، اون خانم گفت : احساسات تو از خدا سرچشمه مي گيرن اون مي گفت و من در سكوت سنگين غرق بودم. اما فهميد كسي كه همه چيزش خدا شد ديگه از خودش هيچي نداره همش از سمت خدا مي ياد . الله تع 19
تمام اركان علوم به نظر من در ديدن خلاصه مي شود و تمام كارها با نظر انجام مي شود بشرطي كه نظر ، نظر خدا بشه. همه چيزها كه آفريده شده و مهر خلقت خورده قابل ديد و رويت هست اگر چيزي وجود داره بايد ديده بشه ، بقول شاعر چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ، ديدگاه بايد متفاوت باشد . اما ديدن مهم نيست بلكه ايمان و خلوص نيت مهم است. نديدن مهم تر از ديدن است .(كسي كه نديده و ايمان آورده مقامش بالاتر از كسي است كه ديده و ايمان آورده.)افرادي كه چشم سوم دارن و مي بينن (اكثرا) از ضعف ايمانشونه كه خدا بشون اين عنايت رو مي ده تا ايمانشون رو قوي كنن. يادمه با شخصي برخورد كردم واقعا آدم پاكي بود در مقابلش من احساس حقارت و كوچكي مي كردم ايمانش واقعا عظيم بود و روح بزرگي داشت و از سير و سلوك و اين مسائل هم خبر نداشت اما فقط پاك زندگي مي كرد و صادق و ساده بود، اينها افرادي هستند كه بصورت عجيبي هدايت مي شوند اما خودشون خبر ندارند . شايد تو هم داري هدايت مي شي اما خودت خبر نداري ، اگر پاك زندگي مي كني ، اگر صادق هستي ، اگر دنبال رزق حلال ميگردي ، اگر به كسي ظلم نمي كني ، اگر حلال خدا برات حلاله و اگر حرام خدا برات حرامه ، مطمئن باش داري هدايت مي شي خودت خبر نداري و مقامت هم از افرادي كه مي بينن بالاتره.الله تع 19
از مردان خدا در اساطير و ايران باستان كه بخاطر غيرت و وطن پرستي در راه خدا جان باخت و جانش را فداي ايران و ايرانيان و خدا نمود آرش كمانگير بود كه جاودانه شد . فلاسفه هسته افسانه را واقعيت مي دانند اما بخاطر گذشت زمان به هسته اضافه شده و مقرون به بلوف گويي شده ، اما آرش واقعيتي محض است و غيرت و مدد خواستنش از خداوند جزء استثنائات است . به نظر شما آيا نيروي يك انسان مي تواند تيري پرتاب كند كه 12 روز راه برود ؟ جز نيروي خاص خداوند و مدد خدا آيا نيروي ديگري هم سراغ داريد ؟ وقتي با تمام وجود غيرتمند شوي ، اين غيرت منشاءش خداست اما غيرتي كه از پاكي محض سرچشمه گرفته است نه غيرت جاهلانه ، نه غيرت ريا كارانه كه كار شيطان است و بس . چي بگم از آرش كه هيچ كس باورش نميكنه اما فقط همينو بگم كه آرش از مردان پاك سرشت ، خداپرست ،غيرتمند و از مردان خداست . وقتي داشتم داستان آرش كمانگير و پرتاب تير معروفش را مي خواندم از پاك سرشتي اين مرد به گريه افتادم و براي غربت و تنهايي او گريه كردم از ته دلم احساسات پاكم رو روانه درگاه خدا كردم ، همون وقت بود كه آرش با وجود گرم و مهربانش به استقبال من اومد و گپي دوستانه با او داشتم و بشدت به ايشان علاقمند شدم و از خداپرستي آرش درس گرفتم ، و فهميدم غيرت و وطن پرستي رو خدا خيلي دوست داره. آرش به من گفت: من جونم رو با تير پرتاب كردم ، تمام زندگيمو با تير پرتاب كردم و تمام وجودم رو با تير پرتاب كردم ، آرش گفت : وقتي از خدا مدد خواستم ، دستم شد دست خدا و تير رو پرتاب كرد و جون و زندگي و تمام وجودم با تير به بيرون پرتاب شد و تير رو تا مقصد همراهي كرد.الله تع 19
چند وقت پيش با دوستم رفته بودم زيارت امامزاده عين علي زين علي (ع) ، هر وقت دوستان به بن بست مي خورن ياد من مي افتن يا اينكه حاجتي دارن . رفتيم زيارت تو زيارت گفتند: بهش بگو اين كار و اين كار رو انجام بده تا حاجتشو بديم . بهش گفتم ، گفت : چشم . اومديم توي حياط امامزاده مقداري قبر اونجا بود ، داشتم رد مي شدم يه دفعه يه قبري نظرمو جلب كرد خواستم محل نذارم رد بشم اما ميخكوب شدم . دختري 16 ساله بود التماس مي كرد سر قبرش بايستم ، ايستادم ، گفتم : چي شده بفرمائين گفت : ميشه رو قبرم رو بشوري گفتم : چشم به دوستم گفتم يه كم آب بيار ، دختر با التماس گفت : اگر ميشه خودت همه كارها رو انجام بده ، گفتم : بازم چشم . رفتم آب آوردم و شروع كردم به شستن قبرش تمام ارواح اون قبرستون با حسرت نگاه ميكردند ، همون طوري كه داشتم قبرشو مي شستم به خدا مي گفتم خدايا همينطوري كه دارم قبرشو مي شورم تو هم گناه هاشو بشور ، دختر شروع كرد به داد زدن و سر و صدا ، طوري سر و صدا ميكرد كه تبديل به باد مي شد به درختها مي خورد و تكونشون مي داد كارم تمام شد بهش گفتم : دختر جان چت شده بود گفت : از كاري كه كردي برام و دعاهايي كه هنگام شستن قبرم كردي اونقدر اشتياق پيدا كرده بودم كه داشتم همه رو خبر دار مي كردم كه بيان تو رو ببينن ، كاري كردي كه خيلي از گناههامو خدا بخشيد . گفتم : آخه اينكار كه ارزشي نداشت گفت : براي خدا هيچ كاري بي ارزش نيست براي شما بنده ها بي ارزشه ، كاري براي من كردي كه پدر و مادرم برام انجام ندادن ميگفت : حكمت اومدنت به اينجا اين بود كه خدا گناههاي منو ببخشه بعد از اونم يه شمع روشن كردم براش و يه زيارت عاشورا هم خوندم براش . ازش پرسيدم : چرا گفتي همه كارها رو خودت انجام بده گفت : آخه تو هر كاري براي كسي انجام بدي از ته دل انجام مي دي و خدا توجه مي كند ، اما كمتر كسي پيدا ميشه از ته دل انجام بده . آره راست مي گفت ، كاري انجام نمي دم اما اگر انجام بدم از ته دل انجام ميدم چون مي دونم در حين انجام كار مورد توجه خاص خدا قرار گرفته ، چون همه كارم مال خداست ، چون كار مال خودشه توجهشم خاصه ، اينو درست گفتي . تا درب امامزاده بدرقه مون كرد و گريه مي كرد ،گريه شوق.الله تع۱۹
مرتضي شاگرد نجاري ، 17 سالشه . پارسال يكي از انگشتاش لای اره نجاري گير كرد و قطع شد . به من زنگ زدن و گفتن يكي از انگشتاي مرتضي قطع شده چيكار كنيم ؟ بهشون گفتم انگشتشو بايد خاك كنين ، قبلش هم غسل كنين هم مرتضي رو هم انگشتشو بعد انگشتشو خاك كنين .....
مرتضي يه نسبت فاميلي هم با من داره بعد از ساعتي مرتضي خودش زنگ زد گفت: نمي تونم غسل كنم ولي انگشت رو دفن ميكنم بهش گفتم : اگر غسل كني خيلي بهتره اما سعي كن ساعت 12 شب به بعد نخوابي چون اگه خوابيدي فشار قبر مي گيره تو رو . چون قسمتي از بدنت رفته زير خاك گفت: نمي دونم چرا همش خوابم ميبره اما سعي ميكنم نخوابم .......
ساعت 1 شب تلفم زنگ خورد مرتضي با گريه ميگفت: ساعت 12 شب هر كاري كردم كه نخوابم نشد ، خوابم برد يه آدم هيكلي و بلند قد اومد ومنو گرفت در بغل و فشارم ميداد طوري كه داشتم خفه ميشدم ، مثل اين بود كه تموم فشار دنيا روي من بود خيلي گريه كردم والتماس كردم تا ولم كرد ، تو رو خدا كاري برام بكن بدنم داره ميلرزه . مادرش تلفنو ازش گرفت و گفت: اينقدر تو خواب گريه كرده كه بالشش خيس شده تو رو خدا كمكش كن گفتم باشه . ..... مرتضي اونقدر از اين فشار ترسيده بود كه همه فاميلو خبردار كرده بود و گفت بيايين پيشم خوابم نبره ، سرو صدا كنين نزارين بخوابم .......اما بازم خوابش برد و حدود 10 دقيقه خوابيد اما كمتر فشارش دادن در حين فشار منو نشونش دادن و گفتن اگر اين فرد رو نمي زد تا صبح تو فشار بودي ، مرتضي زنگ زد گريه ميكرد و تشكر ميكرد گفتم از خدا بايد تشكر كني و ائمه چون اونا كمكت دادن نه من مرتضي ميگفت اوني كه منو فشار ميداد مثل اينكه تو رو خيلي دوست داشت جريان چي بود ؟ بهش گفتم هر كي خدا رو دوست داشته باشه همه مخلوقات دوستش دارن ، مرتضي بعد از اون جريان از من خجالت ميكشيد ،زياد پيشم نمياد ازش سئوال كردن گفت: هم ازش خجالت ميكشم هم ياد اون جريان فشار ميوفتم ميترسم .
الله تع 19
( عظمت ) بايد در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مي نگري .
حضرت عيسي (ع) از جايي مي گذشت . ابلهي از او سؤالي كرد . عيسي (ع)با مهرباني جواب داد . آن شخص قانع نشد و شروع كرد به هتاكي و فحاشي به عيسي (ع) . ابله نفرين مي كرد و فحش مي داد و عيسي (ع)خوبي او را مي گفت و او را آفرين و بارك الله مي گفت :
فردي از آنجا مي گذشت به عيسي(ع) گفت : او تو را فحش مي دهد تو او را دعا مي كني و تحسين مي كني ؟
عيسي (ع ) گفت : اي دوست از كوزه همان برون تراود كه در اوست . از او ابلهي و سفاهت و بدي مي زايد و از من مهرباني خير و خوبي و خوشي مي زايد. من از او عصباني نمي شوم ولي امكان دارد او از من صاحب ادب و تواضع و فروتني شود ، من از سخن او جاهل و ابله نمي شوم ولي او از خلق و خوي من عاقل مي شود .الله تع۱۹
يك شب در خلوت خانة مكاشفات ، كمند شوق را بر كنگرة كبريايي خدا انداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان عجز و درماندگي بگشاد و گفت : بار خدايا تا كي در آتش هجران تو سوزم ؟ كي مرا شربت وصال دهي ؟
ندايي سرش آمد : كه با يزيد : هنوز تويي تو همراه توست . اگر خواهي كه به ما رسي ، خود را بر در بگذار و در آي .الله تع۱۹
راجع به نفرین خیلی تحقیق کردم . نفرین هم یک علم محسوب میشه که خیلی پیچیده است . اما اگر ماهیت نفرین را در عوام الناس بفهمی می ترسی ٬ اما من که ماهیتشو فهمیدم سعی میکنم خیلی بندرت نفرین کنم ٬ چون نفرین هم جزئی از حق الناس حساب می شود ٬ یادمه داشتم تو خیابون میرفتم متوجه شدم کسی داره نفرینم میکنه ٬ چون ماهیت نفرین رو میدونم ٬ نفرین رو به خودش برگشت دادم و بخشیدمش . یک ماه گذشت خبر دادن که برادرش زخمی شده در حین شکار چهار تا تیر خورده ٬ چون برادرشو از خودش بیشتر دوست داشت برگشت نفرین به برادرش خورده بود .خیلی دعا کردم براش تا برگشت نفرین ازش رفع بشه چون برگشت نفرین از خود نفرین هزار پله بدتره ٬ خوشبختانه بعد از مدتی خوب شد .الله تع۱۹
گفت: من چون فقیر بودم همیشه آرزو داشتم مراسم دفنم آبرومندانه برگزار بشه وقتی اومدند مرده بغل دستی منو ببرن ٬ خدا همشونو کور کرد و فقط جسد منو میدیدند ......اینطوری خدا دعای منو مستجاب کرد چه شگفت انگیز .... آبرو مندانه دفن شدم ببین کار خدا چقدر درسته ٬ آرزوی منو براورده کرد . خیلی صحبت کرد. بهش گفتم : در تلقین و نماز میت که اسم تو رو نبردن٬ این برات گیر نیست٬ گفت: کار خدا هیچ ایرادی نداره شماها سختش میکنید٬ اگر گیر داشت که اصلا انجام نمیشد . دوباره من حیرت زده شدم و از الطاف خدا به بنده هاش که بی شائبه است متعجب شدم .الله تع۱۹
میگن هزار تا دوست کمه اما یه دشمن زیاده... میگن دوستی الکی دیدیمه اما دشمنی الکی ندیدیمه
حالا تو که الکی از من متنفری و نوشتی ( ازت متنفرم ) لطفا" علت تنفرت رو هم بنویس .... البته اول فکر کن بعد بگو چرا متنفری ؟؟؟ چون من ازت گذشتم و ناراحت نیستم چون جبر زندگی آدم رو وادار به کارهای ناخاسته میکنه شاید من کاری کردم که تو از من متنفری ..... خدا از منم بگذره اگر قصوری از من سر زده ........ اما من از نوشتن این خاطرات قصدم فقط راهی کردن شما بسوی خداست چون ما وقتمون کمه ... حیفه که عمرمون تو غفلت و خواب سپری بشه...... ما که قراره چند سال دیکه تا ابد بخوابیم چرا الان که بیداریم خواب باشیم........ خودتو رها کن رها مثل پر کاه سبکبال پرواز کن تا ابدیت رو درک کنی ..... اگر قلبت پاک باشه دیگه جایی برای تنفر و حسادت و بغض و کینه نیست... بر دلت رو پاک کن تا جایگاه خدا بشه.......الله تع۱۹
برای دیدن اشیاء نیازه که نور وارد چشم بشه . این برای دیدن اجسام مادیه//// اما چشم سوم دقیقا" بر عکسه باید از چشم سوم نور ساطع بشه تا بتونی ماوراء رو ببینی ... اگر کسی دارای چشم سوم باشه نور از چشمی که وسط پیشونیش هست ساطع ودقیقا" میشه فهمید که کی دروغ میگه وکی راست میگه ...... باافراد ز یادی برخورد کردم که از این نعمت الهی بهرمند بودند اما ازش خبر نداشتن .. اکثرافرادی رو که دیدم آدمهای معمولی وکسانی بودند که کسی روی این افراد حساب نمیکرد ...... و خیلی از افرادی که حرفهایی تو این زمینه ها داشتن و جانماز آب میکشیدن و صاحب نظر بودن دروغگو بودند.... موهبت الهی دست خداست به هر کی دوست داره میده به کسی هم ربطی نداره... خدا تو قران بارها فرموده: هر کس رو خودم بخواهم از فضل و علمم میدم بهش چون مقتدر و حکیمم......... اونهایی که به افرادی که مثل من هستن خرده میگیرن موظب باشن چون ممکنه مورد غضب الهی قرار بگیرن ........البته ما تو دنیای خودمون سیر میکنیم و کاری هم به کسی نداریم اونها هستند که از حسادت خودشون رنج میبرن چون قلبهاشون ایراد داره و نظرهاشون تنگه وای به حالشون چون وعدهء عذاب خدا براشون واقعیته........... و خدا انک لا تخلف المیعاده مورد غضب وخشم خدایید از نظر تنگی ها فرار کنید. تا علمی از موضوعی ندارید قضاوت نکنید چون ظلم کرده اید وخدا ظالمان رو دوست نداره.... الله تع19
با دوتا از دوستانم رفتیم امامزاده، داشتیم زیارت میکردیم، یهو دیدم یه نیرویی منو به بیرون از حرم هدایت میکنه، مثل کسی که از خونه ایی بکننش بیرون!!!
خیلی ناراحت شدم، گفتم ما مهمانت بودیم، نباید میکردیمون بیرون.
اینو که گفتم متوجه شدم فردی داره دنباله اشخاصی میگرده که مثل من بودند. اون فرد دارای نیروی بسیار عجیب و غریبی بود و اشخاصی مثل من رو شناسایی میکرد و از اونا برای اهداف گوناگون استفاده میکرد.
اون متوجه من شده بود. اما امامزاده اونو کور کرده بود، اون حیرون و متحیر دنبال من میگشت، امامزاده منو هدایت کرد بیرون، اول من ناراحت شدم، بعد که فهمیدم جریان چیه معذرت خواهی کردم و خدا رو شکر کردم.
اون شخص اونقدر متحیر شده بود که مانند دیوانه ها در حیاط امامزاده یک فرد گیج، به این طرف و اون طرف تاب میخورد.
منم گوشه ایی با دوستانم داشتیم بهش میخندیدیم.الله تع 19
بعضی از آهنگ ها واقعاً از ته دل درست میشن و شعرهاشون هم از ته دل گفته میشه، واقعاً آدم رو یاد خدا میندازه.
دیروز تو امامزاده قاسم (ع) دربند یکی از عزیزانم آهنگ کلاغ رو سیاه به خوانندگی محسن چاووشی رو برام گذاشت، آنقدر گریه کردم که پشیمون شد از گذاشتن این آهنگ، واقعاً این آهنگ احساس قشنگی در من بوجود آورد و احساس کردم منو به خدا نزدیک تر کرد.
گل واژه احساس در حالت گوش دادن موسیقی یا آهنگ، پرشورترین وجوه انسانی در نزدیکی به خدا است.
تنفیذ غم شیرین از احساس وجود خداست، نهایت تجلی گاه خدا در وجود احساسات انسانی است که به پرشوری رسیده باشد. الله تع 19
بین پولهایم یک هزار تومنی بود که نظرم رو جلب کرد. یه دفعه دیدم نور عجیبی از هزار تومنی میزنه بیرون. هزار تومنی بصورت در باز شد.
یه ضریح دیدم که این هزارتومنی داخل آن ضریح افتاده بود. همینطور که نگاه میکردم دست یک زن را دیدم که این هزار تومنی از آن دست رها شد و به داخل ضریح افتاد. نذر این زن قبول شده بود و این هزار تومنی برکت پیدا کرده بود. آن را امضا نمودم و دادم به یکی از دوستان، بهش گفتم بذارش لای قرآن. برکت به مالت میده، بعد از گذشت مدتی دوستم گفت از لحاظ مالی پیشرفت کرده، من خوشحال شدم.
بعد از اون ماجرا چندتا دیگه از این پولها به دستم رسید ، دادم به کسانیکه مستحق بودند. کارهای خدا خیلی عجیبه. الله تع 19
بچه روستا بود وقتی میرفتم روستا باهاش کشتی میگرفتم اون خودشو همیشه زمین میزد تا منو خوشحال کنه دو سال از من بزرگتر بود
همیشه لبخند به لبش بود چوپان بود با گوسفنداش حرف میزد تمام گوسفندای روستا میشناختنش منو با خودش میبرد و بهم میگفت چوپانی لذت خاصی داره دوست ندارم از زندگی چوپانی کنار برم
سال 78 سرطان گرفت شکمش بزرگ شد غدد سرطانی تو شکمش پیشرفت کرده بودند
دم مرگش همش اسم منو میاورد و میگفت بیارینش بالای سرم من در راه بیمارستان بودم که فوت کرد وقتی آوردنش کسی حاضر نبود غسل و کفنش کنه شکمش بطور حیرت آوری بزرگ شده بود اما لبهاش به خنده بود.
رفتم غسلش دادم و کفنش کردم داخل قبر شدم و خاکش کردم مدتی گذشت اومد پیشم گفت کمکی کن
من رو به خدا کردم و گفتم: خدایا یادته همیشه خودشو زمین میزد که منو شاد کنه، خدایا شادش کن، خدایا 5 تا از زیارتهایی که به امامزاده ... رفته ام را بخشیدم به منوچهر.
تا اینو گفتم دعام مستجاب شد، صورتش نور بیشتری گرفت اون امامزاده حاضر شد و به منوچهر گفت کف دست راستتو بده منوچهر کف دست راستشو به امامزاده داد. امامزاده کف دست راست منوچهر رو مهر کرد این مهررنگش سبز بود و به من گفت: تو پنج تا از زیارتها تو دادی به منوچهر، ما ثواب پنجاه تا زیارت بهت دادیم.