تبليغاتX
سیروسلوک من
سخنان حکیم همراه سلوک فردی من
من قبل از سال تحویل همیشه به تعداد عدد اسمم آیه الکرسی میخونم ؟؟؟ بعد از سال تحویل هم باز اینکارو انجام میدم ؟؟؟/ اما چون من تمام اعمالم متعلق به یکی از اولیاء خداست ... بنام ایشون ثبت میشه ؟؟؟ اما زمان تحویل سال سوره الرحمن رو میخونم تا رحمت خدا نازل بشه تو سال جدید ... اعمال مختلفی هست اما من زیاد اهل اعمال نیستم من بیشتر دنبال پاکی روح وجسمم هستم همین این از برترین اعمال نزد خداست........اما زمان تحویل سال دعا یادتون نره که خیلی قرین به اجابته اگر تو حالت سجده باشید دعاتون حتما" مستجاب میشه ان شاالله ....... برا ما رو سیاه ها هم دعا کنید ........(راستی داری میری مشهد بهت حسودیم شد ... مگه دستم بهت نرسه میکشم تورو بدون من داری میری مشهد ....... سر قبر شیخ بهایی هم برو یه جز قرآن برا شیخ بها بخون بهش بگو من بهت گفتم که بری رو قبرش و براش یه جز قرآن بخونی ..... خواجه ربیع هم برو سفارشتو میکنم  تو خواجه ربیع گریه کن زیاد اونجا شاید چیزه خوبی نصیبت بشه ........ اگر تونستی تو مشهد هم یه ختم قرآن برا امام انجام بده و سوره کوثر رو زیاد بخون ..... خیلی ماه یی التماس دعا دارم اونجا بهت زنگ میزنم میگم چکار کنی ///  یادته اونجا یه دعا کردی ؟؟ من دعای تو رو بهت گفتم که چی خواستی ////که شوکه شدی مواظب باش برا من دعا های اون جوری نکنی ها چون بعدا" آمار دعا هاتو میگیرم//  اوکی ؟؟    الله تع۱۹
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:38  توسط نام در گمنامی است 

خیل از دوستان مشتاق شدن تا نظر منو راجب به تناسخ بدونن ؟؟؟؟؟/ آخه من کی باشم که بخواهم راجب به تناسخ نظر بدم فقط بگم که تناسخ تو علم عوام الناس قابل برسی نیست..... این از علوم خواصه چون برا عوام الناس موجب رسیدن به افکار کفر آمیزه....... تناسخ شاخه داره و یه اقیانوسی از علمه اگر شما بفهمی کافر میشی برو دنبال دروس دانشگاهی بهتره عزیزم .... پاک زندگی کردن مهمه نه چیزی دیگه ...... اگر یک سال پاک زندگی کنی تناسخ که سهله هر چیزی که بخوای فقط زبون بزن خدا بهت میده ... الله تع۱۹     ( باران بهاری را دوست دارم ... آخه باران بهاری رومانتیکه اونم چه رومانتیکی )  مطالبم رو بخون باران جان آخه تو هدیه بهاری ....... مرد بقال از من پرسید: چند من خربزه میخواهی ...... من به او گفتم: دل خوش سیری چند........... دل خوش سیری چند........ دل خوش سیری چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 3:1  توسط نام در گمنامی است 

رفتگر محله ما آقای منصوری آدم سر به زیر وخوبیه خدا حفظش کنه/////// برادری داشت خیلی بداخلاق طوری بداخلاق بود که همه ازش وحشت داشتن ... اسمش که میومد مردم تب میکردن از بس آدم بدی بود.... دوسال پیش این مرد بداخلاق غزل خداحافظی رو خوند اما ماجرای حیرت انگیز دفنش رو بخونید تا لرزه بر اندامتون بیفته//////// این جریان رو تو محله ما اکثرا" میدونن (قابل توجه کسانی که دنبال مدرک واستناد هستند).... عده ایی از فامیل اونا برا کندن قبر صبح زود رفتن ... یه جا نزدیکی دره پیدا کردن آخه تو اون قبرستون جا پیدا نمیشد ...... خلاصه اینکه جا پیدا شد اما کنار پرتگاه یک دره ....... شروع کردن به کندن قبر ... حالا بکن و کی نکن ..... ظهر شده بود هنوز کمی کنده شده بود .با اینکه یه کمپرسی خاک کنده بودن اما در حدود دو وجب پایین رفته بودن ..... خیلی خسته وکوفته شده بودن .... یه نفرو فرستادن تا کمک بیاره ..... بله قبر کندن یه روز طول کشید ....... بلاخره قبر آماده شد..... آقای بدخلق رو غسل و کفن کردن ( شاید باور نکنید مردم از جسد اون هم میترسیدن) و اوردن ودفن کردن تا بعدالظهر طول کشید ..........  بعد از دفن  مردم به خانهء مرحوم رفتن تا غذا بخورن .... تو راه برگشت به خونه مرحوم بود که هوا ابری شد .... باران شدیدی گرفت به خونه رسیدن ..... سفره کشیدند که غذا بخورن....... که یه نفر با موتور اومد درب خونه مرحوم بهشون گفت: چه نشسته اید که مردهء شما از قبر به بیرون پرتاب شده............  غذا زهر مارشون شد بلند شدند و دسته جمعی رفتن ..... وقتی رسیدن دیدن واویلا که مردهء بد اخلاق بر اثر بارندگی قبرش خراب شده و به مسافتی حدود ۲۰ متر به بیرون افتاده و وضع بدی براش پیش اومده تمام بدنش پیدا بود .... زخمی شده بود .... کمرش بریده بود.... سرش شکسته بود.... لخت وعریان بود.....                          زمین هم قبولش نکرده بود             .......   این ماجرا رو بخونیین چند بار با تفکر بخونید ...........   اول اینکه چرا کندن قبرش اینقدر طول کشید .. دوم اینکه چرامراسم دفنش هم مردم رو آزار واذیت کرد... سوم چرا زمین پرتابش کرد بیرون و قبولش نکرد وآبروشو برد......چهارم چرا بعد از مرگ زخمی شد........... پنجم چرا بمن التماس میکنه میگه اینو بنویس تا کسی به سر نوشت من دچار نشه .......... الله تع۱۹   
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 2:25  توسط نام در گمنامی است 

من نمیشناسم کی داره برای این وبلاگ تبلیغ میکنه ؟؟؟  من ۳۶۰ ندارم ؟؟////  طلسم وسحر وجود داره خیلی کارایی هم دارن؟؟///  مرسی آقا نیما شما هم با احترام لینک شدید؟؟؟؟ بله اون قریب به یقین بوی خودش بوده؟؟؟؟ من دوست ندارم با کسی آشنا بشم با عرض پوزش؟؟؟؟؟؟ بله از موسسه استعدادهای ویژه دعوتنامه دارم اما دو دلم که برم خارج از کشور اما نمیرم تو نترس فعلا" هستیم ایران؟؟؟؟ سال نو شما دختر گلم از کرج هم مبارکا باشه منم فعلا" با این دنیا قهرم تا آشتی کنم حتما"خبرت میکنم؟؟؟؟؟؟؟؟ همه میتونن سیرو سلوک کنن شما هم میتونی؟؟؟؟ ..................... اینها  کمی از جوابهای کامنتهای شما عزیزان ..... واقعا" معذرت میخوام از همهء شما عزیزان من نه جواب ایمیل ونه جواب کامنت میدم .......... چون من یه آدم بیسواد و درس نخونده هستم و خودم نیاز به راهنمایی وکمک دارم .......... چطور میتونم به شما کمک کنم در وقتی که خودم نیاز به کمک دارم؟؟؟؟ منو عفو کنید واقعآ" شرمنده شما هستم که نمیتونم جواب بدم ....... اما مد نظرم هستید همیشه مطمءن باشید................... الله تع ۱۹ 
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 3:7  توسط نام در گمنامی است 

دیدم پایین پیرهنش نور عجیبی ساتع میکنه؟؟؟؟؟ با تعجب بهش گفتم:پیراهن مال خودته؟؟؟ گفت آره ؟/چطور مگه؟؟؟من در تعجب فرو رفته بودم که وارد عالم مکاشفه شدم و دیدم اون شخص تنها در اتاقی نشسته بود و داشت گریه میکرد واشکهاشو با پایین پیراهنش پاک میکرد .دلیل نورانی شدن پیرهنش این اشکها بود .... ازش پرسیدم..... گفت: بله چند روز پیش برای مظلومیت امام حسین علیه السلام گریه کردم و اشکهامو با گوشه پیرهنم پاک کردم تو درست گفتی........................ بقول حکیم : که فرمود هرجا ودر هر مکان که اشکت سرازیر گردید گریه کن چون رزق اشک تو فرا رسیده و حکمتی عجیب دران نهفته است. مخصوصا" اشکی که برای ابا عبدالله عیله السلام ریخته شود.اثری ماندگار بر اشیاء واجسام دارد این اشک به هر شیی بخورد نورانی میگرددو این نور تا ابد باقی میماند.......الله تع ۱۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 3:41  توسط نام در گمنامی است 

از اول خلقت تا الان و تا آخر خلقت میلیاردها انسان روی کره خاکی آمدندو زندگی کردندو بعد مردند .اما اثری از آنها نیست ونه جای قبری دارندونه اسمی ماندگار..... پس چرا میلیاردها آمدند و رفتند واثری از آثارشان بجای نمانده .... ؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟   اما تو چه کردی برای خدا؟ که از هر کدام از قطعات تن نازنینت گنبدی بپا گردید تا محل پرستش خدا وعرض حواءج بدرگاه خدا شود.........    شاهزاده عبدالله را بدون اغراق از استثناءت تاریخ میتوان شمرد..  ...  مردی با ۴۰ قبر وحرم . شاید تا کنون کسی نتوانسته اسرار این مرد بزرگ را که در دیار بختیاری بشهادت رسیده را بفهمد ..... شاید باور نکنید اما بروی هر کدام از قطعات بدن نازنین این امامزادهء جلیل القدر یک حرم وبارگاه درست شده است. و همه نیز معرفند به شاهزاده عبدالله...........میلیاردها انسان اثری ازشان نیست اما تو به تنهایی ۴۰ قبر و حرم داری . این یعنی چه؟؟؟؟؟؟ مگر تو چه کردی برای خدا   که عظمت کار تو را میلیاردها انسان نتوانستند انجام دهند ........  خیلی دوست دارم از شاهزاده عبدالله براتون بنویسم اما حیف که نمیتونم اکثر خاطراتی رو که من مینویسم شاید از ۱۰۰٪ موضوع  ۱٪  به رشتهء تحریر در بیاد... چون بقیه اش از اسرار است و نباید هویدا شوند تا بدست هویدا کنندهء اصلی که همه منتظرش هستیم صورت پذیرد........اما ارتباط من با شاهزاده عبدالله چطور شد وچگونه است  این بماند .............  الله تع۱۹ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 3:10  توسط نام در گمنامی است 

عبدالله ملقب به شاهزاده عبدالله كه انتسابش به امام موسي كاظم ( عليه السلام ) است در دوران اتابكان لر وارد ايران گرديد ، جهت تبليغ دين اسلام به ارتفاعات زاگرس رهسپار    گرديد .  حكومت اتابكان لر در حوزة خوزستان و مركز حكومتي آنها در خرم آباد كنوني بود . خبرچين هاي اتابك لر به او گزارش دادند كه شخصي به نام شاهزاده عبدالله در پي جمع آوري سپاه است ، هرچه زودتر اقدام كنيد تا شاهزاده عبدالله نتواند سپاه بيشتري گرد آورد .

اتابك لر از شنيدن اين موضوع خشمگين شد و دستور داد 3 تن از گارد مخصوصش كه از نيروهاي ويژه و قابل اعتمادش بود را بسوي اين امامزادة مظلوم گسيل داد .  و اينطور دستور داد كه ( بعد از دستگيري شاهزاده عبدالله او را كشته و سرش را از تنش جدا نمايند و بند از بند بدنش جدا نموده و هر تكه از بدنش را به يك ديار بفرستند و سرش را براي روئيت كردن به نزد اتابك بياورند تا عبرتي گردد براي ساير امامزاده ها ) اين دستور اتابك بود براي نابود كردن اين امامزادة مظلوم ، اين سه نفر از ورزيده ترين و متهورترين نيروهاي ويژه اتابك شاه بودند از خرم آباد به سرعت زياد طي طريق نمودند ، اتابك نيز به تمام ولايات نامه داد كه هركس اين امامزاده را ديد دستگير و تحويل اين سه نفر دهد .

خبر به گوش شاهزاده عبدالله مي رسد .  مردم كه از قساوت و سنگدلي اتابك خبر داشتند از ترس جان خود شاهزاده عبدالله را نمي توانستند حمايت كنند وانگهي شاهزاده عبدالله براي تبليغ دين آمده بود چون فردي روحاني و معنوي بود ، نه مرد جنگي .

شاهزاده عبدالله وقتي ديد كه مردم مي ترسند از آن روستا بيرون رفت و قريه به قريه ، روستا به روستا ، هرجا كه رفت ديد قبل از او خبر دستگيري او بگوش آن روستا يا قريه رسيده بود و در روزهاي آخر هم فهميد كه براي سرش جايزه گذاشته اند ، خيلي غمگين گرديد و بر غربت خود صحه گذاشت به كوه پناه آورد ، كوهي بنام مُنگشت نزديكي شهرستان ايذه ، لازم بذكر است كه آن سه نفر هم بدنبال او بودند و فهميده بودند كه به چه سمتي داره حركت مي كنه ، شاهزاده عبدالله به روستايي نزديكي آن كوه رسيد ، گرسنه و تشنه شده به روستا رفت و تقاضاي آب نمود ، اما مردم روستا به او آب ندادند و با سنگ و چوب از او استقبال نمودند امامزاده به بالاي تپه اي رفت و آنها را نفرين نمود ( اين روستا هم اكنون در زير درياچه اي از آب قرار دارد و هنوز ديوارها و پشت بام ها و كوچه هاي اين روستا در زير آب قابل روئيت هستند و اگر دقيق گوش كنيد حتي صداي مردم روستا از زير آب به گوش شما خواهد رسيد) ( خيلي از زوار اين امامزاده اول به ديدن و گوش دادن صداهای اين درياچه مي روند ) شاهزاده عبدالله بعد از نفرين اين روستا به بالا رفتن از كوه ادامه داد تا اينكه به خانه اي رسيد كه اين خانه ، يك خانة تنها بود ، شاهزاده با اسب سياهي وارد گرديد و سلام نمود ، صاحب خانه پيرزني بود كه يك پسر داشت وقتي شاهزاده را ديد فهميد كه بايد آدم بزرگي باشد اكرام و احترامش نمود و به او گفت : پسرم به روستا رفته اما مي آيد شما استراحت كنيد تا پسرم بيايد ٬ به امامزاده آب و غذا و مكان استراحت داد، وقتي پسرش آمد ، ديد اسب سياه و قشنگي اونجاست به مادرش گفت : اين اسب مال كيه ؟ پيرزن گفت : اين اسب متعلق به فردي است كه مهمان ماست به او آب و غذا و مكان استراحت دادم و اكنون در حال استراحت است .  پسر برقي در چشمانش درخشيد و گفت : براي سر اين مرد جايزه تعيين نموده اند مادر جان تو سر اين مرد را گرم كن تا من بروم و مأمورين اتابك كه در روستا هستند و بدنبال او مي گردند را بياورم .  پيرزن اول گفت : پسرم او مهمان ماست اما پسر او را وعده به جايزه داد و سريعاً به روستا برگشت و سه مأمور  كه تازه به روستا رسيده بودند را پيدا نمود و طلب جايزه نمود ، آن سه مأمور به او گفتند اول او را نشان بده تا به تو جايزه بدهيم .  پسر گفت :  او اكنون در خانة ماست و در حال استراحت است ، آن سه مأمور سوار اسب شدند و سريعاً خود را به خانة او رساندند .

صداي شيهة اسبان شاهزاده را خبردار كرد كه مأموران اتابك به نزديكي او رسيده اند بلند شد و بطرف اسب خود رفت و سوار اسب شد اما با اسب نتوانست زياد برود چون مأموران اتابك او را دوره نمودند و شاهزاده مجبور به جنگ با آنها گرديد ، جنگ ساعتي طول كشيد اما جراحات شاهزاده زياد بود نتوانست مقاومت كند و از اسب به زير افتاد ، تا از اسب به زير افتاد مأموران اتابك سر مبارك او را از تنش جدا نمودند و تن او را بر روي سنگي نهادند و با شمشيرهاي بران بدن نازنين او را بند از بندش جدا نمودند ( اين سنگ نيز موجود مي باشد و جاي ضربات بر روي اين سنگ نقش بسته ) .

تن اصلي او را در همان مكان بخاك سپردند اما بدنش را كه چهل تكه شده بود چه شد ؟ هر تكه از 40 تكه را به يك ديار فرستادند تا همه بفهمند كه شاهزاده عبدالله كشته شده و ديگر اميد به او نداشته باشند ، و سر نازنين او را بهمراه خود بردند تا به اتابك نشان دهند ، سر بردن در زمان قديم رسمي داشت ، بايد خيلي سريع سر را مي بردند تا سرمتعفن و از شكل نيافتد تا قابل تشخيص باشد كه آيا مال همان شخص بوده است يا نه ؟

سه مأمور اتابك سر مبارك را در توبره اي چرمي نهاده و از همان كوه مقداري برف درون توبره كردند و براه افتادند تا به شوشتر بروند و از شوشتر به سمت خرم آباد روانه شوند ، وقتي اين سه نفر به شوشتر رسيدند خيلي خسته شدند ، چون سواري با اسب خيلي خسته كننده است و از طرفي هم وقت زيادي براي استراحت نداشتند چون بايد سر هرچه سريعتر به اتابك مي رسيد ، وارد كاروانسرائي شدند كه متعلق به پيرزني بود كه يك پسر داشت ، به پيرزن گفتند : اي پيرزن به ما غذا و جاي استراحت بده اما مواظب باش ما را 2 ساعت بيشتر نگذاري بخوابيم چون عجله داريم .

 

پيرزن به آنها غذا داد و آنها خوابيدند آنقدر خسته بودند كه بخواب عميقي رفتند ، چون سواري با اسب بدن را خيلي خسته مي كند اما شايد هم معجزه اي آنها را بخواب نمود ، پيرزن براي بيدار كردن آنها روانه شد ، ديد در اتاق آنها نوراني است تعجب نمود به خودش گفت : من كه براي اينها چراغ نياورده بودم وقتي داخل اتاق شد ديد نور از توي توبرة آنها بيرون مي آيد توبره را باز نمود و سر مبارك و نوراني شاهزاده عبدالله را ديد ، و مشاهده نمود كه چهرة بسيار مظلوم و نوراني دارد ، گريه نمود و گفت : خدايا چطور اينها دلشون اومد اين فردي كه از سرش نور مي آيد را بكشند . توبره را به بيرون آورد و پسرش را صدا نمود : اسم پسرش ابراهيم بود ، به پسرش بدون مقدمه گفت : ابراهيم تو تنها پسر من هستي ، آيا يك مادر بدي فرزند خود را مي خواهد يا خوبي او را ، ابراهيم با تعجب جواب داد : خوب معلوم است خوبي او را مي خواهد پيرزن گفت : پسرم در اين توبره سر فردي قرار دارد كه از اين سر نور تشعشع مي كند . مطمئناً سر مبارك مرد بزرگي است بيا تا من سر تو را ببرم و جاي اين سر بگذارم من نمي خواهم اين سه نفر اين سر مبارك را با خودشان ببرند ، ابراهيم جواب داد :  مادر جان هرچه صلاح مي داني انجام بده و آماده گرديد تا مادرش سرش را ببرد ، بله مادر سر فرزند را برید و جاي سرمبارك شاهزاده در توبره گذاشت و آن سه نفر را بيدار نمود و گفت :  چون خوابتان سنگين بود هر چه كردم بيدار نشديد الان حدود يك ساعت بيشتر خوابيده اند ، آن سه نفر با عجله بيدار شدند و بسرعت برق و باد براه افتادند ، پيرزن سرمبارك را تطهير نمود و دفن كرد و بعد بالاي جنازة غرق بخون ابراهيم به سوگواري پرداخت ، بعدها اين پيرزن به ننه سر بخش و ابراهيم هم به ابراهيم سر بخش معروف گرديدند .

آرامگاه ننه سربخش جنب سر مبارك امامزاده عبدالله واقع درشهرستان شوشتر است و ابراهيم سر بخش هم بفاصله 100 متر از آنها مدفون است اما بشنويد از اتابك قبل از ورود سه مأمور به او گفته بودند كه خبرچين ها به تو اشتباه گفته بودند شاهزاده عبدالله فردي مظلوم و بدون سپاه بود ، وقتي سه مأمور آمدند از آنها سئوال نمود كه آيا او سپاه داشت آنها گفتند : نه اتابك فهميد كه اشتباه نموده و سريع قضاوت كرده ، اما در اين واقعه دو پيرزن با دو پسر هستند ببيند عملكرد كدامشان صحيح بوده قضاوت كنيد و خود را جاي   ننه سربخش بگذاريد يا خود را جاي ابراهيم سربخش بگذاريد يا ... بگذريم اين واقعة شگفت رو بررسي كنيد اگر لازمه 10 بار بخونيد و نتيجه بگيريد اما من چرا اين واقعه رو نوشتم :

 اول اينكه مقداري از صحنه هاي تكان دهندة قطعه قطعه شدن اين امامزاده رو ديدم كه واقعاً ناراحت كننده و عبرت انگيز بود اين جريان رو بصورت اتفاقي ديدم .

 

 

دوم :

اين واقعه از اولش تا آخرش درس ايثارها ، فداكاري ها و خيانتها و جنايتها و قضاوت سريع مي باشد .

 

سوم اينكه :

گر مرد رهي ميان خون بايد رفت                                    از پا فتاده سرنگون بايد رفت

 

اگر بسوي خدا داري ميري بايد همة وجودت رو براي خدا بدهي ، در اين داستان سه نفر خدايي شدند ( شاهزاده عبدالله و ننه سربخش و ابراهيم سربخش ) ( و قليل من الاخرين ) اما اونها كه شيطاني شدند خيلي زياد بودند ( اون روستايي كه نفرين شد ، پيرزن و پسرش ، اون سه نفر ، اتابك ، خبرچين ها ) اونهايي كه خدايي بشن تا موقعي كه خدا هست اسمشون و يادشون مي مونه اما اونهايي كه شيطاني ميشن نه اسمي و يادي و نه جاي قبري ازشون باقي نمي مونه . التماس دعا. الله تع ۱۹

+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 14:12  توسط نام در گمنامی است 

برای اصلاحات روحی خودم خیلی دقت میکنم.. دارم روی پاکی روحم کار میکنم چند سالی میشه//// اصلاحات روی روح آدم خیلی کار میبره ... زمان زیادی میبره تا بتونی یکی از صفات رذیله رو از روح وجسمت خارج کنی... چون روح من نیاز به اصلاحات داشت دست بکار شدم و شروع کردم به پیدا کردن و بعد تشخیص درصد ومیزان اون صفت بد و بعد چگونگی مبارزه با اون تا دفع کردن اون صفت رذیله... وبعداز دفعش مراقبه از بر نگشتن اون صفت بد که این خیلی مهمه .. چون زمینه روحی مساعده برا برگشتن این صفت///////// من این مساءل رو تو هیچ کتابی نخوندمه یا کسی به من نمیگفت خودم اقدام میکردم وشاید این حرکت خود خواستهء من بود که خدا کمکم میکرد چون من به هیچ چیزی اکتفاء نمیکردم آخه اعتقاده من اینه که نباید خودمو محدود کنم چون محدود یعنی کم ////هرچی زیاد باشه اگر محدود باشه بازم کمه ///شاید این مطرح کردنش درست نباشه اما من حتی به قران و نهج ا لبلاغه نهج الفصاحه وخیلی چیزاهی دیگه  اکتفا نکردم چون همهء اینها دارن خدا رو معرفی میکنن و خدا محدود نیست........... بگذر یم    ...... جای اصلاحات روی روح آدم ماندگاره یعنی اگر صفت رذیله ای داشته باشی و حتی 5 % و یا 20 % اصلاح شده باشی دقیقا" اگر بکسی مثل من برخورد کنی میتونه بفهمه که چقدر اصلاح شدیه/////  جالبه که با فردی برخورد کردم که جای اصلاحات روحی منو دید ... اون موقع من نمیدونستم که جای اصلاحات روی روح می مونه  تا اینکه با فرد فوق بصورت اتفاقی برخورد کردم ..........   اون اکثر اصلاحات روحی منو میدید وبهم میگفت ...... تعجب هم کرده بود که چطور این اصلاحات در کمترین زمان ممکن انجام شده بود .... علاقه مند شد که استاد منو ببینه ..... وقتی بهش گفتم : استاد یکی بیشتر نیست /// فهمید چی گفتم ...    بله بقول حکیم که فرمود: اصلاحات تو روح آدمی مثل خیابونیه که دست اندازهاشو با آسفالت لکه گیری کنن میمونه    ....  این حکیم ما کارش درسته تو یه جمله غوغا میکنه ...... الله تع19
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 3:33  توسط نام در گمنامی است  | 

جا داره از همهء دوستانی که منو مورد لطف خودشون قرار دادن وکامنتهای محبت آمیزی برا یه روسیاهی مثل من گذاشتن تقدیر وتشکر کنم؟؟؟/  اما خبر اینه که تو پستهای آینده واقعهء شگفت انگیز یکی از امامزادها رو بنام شاهزاده عبدالله رو میگم که این امامزاده بدست دشمنانش 40 تکه گردیدو بطرز بسیار فجیعی به شهادت رسید من اکثر وقایع تکه تکه شدنشو دیدم واقعا" دردناک و عجیب بود سر مبارک این امامزاده در شهرستان شوشتر و تن اصلی این امامزاده عالیقدر در پای کوهی در شهرستان ایذه بنام منگشت هست این واقعه رو بخونید تا درس عبرتی بشه برا افرادی که زود باور و کج فهم و سریعا" قضاوت میکنن ////////////    همه شما رو دوست دارم و براتون دعا میکنم البته اگه از ما رو سیاهها قبول کنن //// یه مطلب دیگه هم بگم که اگر کسی خواست برا ما دعا کنه برا اومدن اون کسی دعا کنه که ما همه منتظرشیم ... دعا فقط برا اون باشه /// چه دهم شرح فراق که در این دامگه حادثه چون افتادم الله تع 19
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 2:39  توسط نام در گمنامی است  | 

آزمايش سونوگرافي شو گذاشت جلوي روم ، گفت : ببين تو اين بي پولي كه بما خورده ، سنگ كليه هم گرفتم حالا 500 هزار تومان بايد خرج كنيم تا اين سنگ رو دربياريم ، چكار كنيم ؟ دردش داره مي كشم خيلي درد دارم . از اعضاي خانواده منه ، شب شد همش تو فكرش بودم روي نماز نيمه شب  خيلي براش گريه كردم و به خدا التماس كردم كه اجازه بده سنگ كليه اش رو معالجه كنم ، ندايي بهم گفت : سنگ كليه اش رو بردار بذار تو كليه خودت .  يه سنگ توي كليه راستش بود ، وقتي آدم ببينه يعني دري باز شده اما حتما نياز به اجازه  باز كننده در است كه بشه وارد بشي ، منم سنگ كليه اش رو مي ديدم ، سنگ رو وارد كليه خودم كردم ، چند دقيقه گذشت : دوباره ندا اومد چون فداكاري كردي و درد ديگري رو با تمام وجود خريدي سنگ رو از كليه خودت در بيار ، تازه داشت درد كليه ام شروع مي شد كه سنگ رو درآوردم ، فردا صبح بهش گفتم : برو بازم سونوگرافي بده ، گفت : ديروز رفتم  بهش گفتم : حالا برو  چون ديگه سنگ نداري ، گفت : باشه مي رم ، اما نرفت ، سه روز بعد رفت ، داشتم نماز مغرب مي خوندم با گريه وارد شد و سونوگرافي شو گذاشت جلوم ، گفت : پزشك گفته جاي سنگ هست اما سنگ غيبش زده ، سه چهار بار نگاه كرد متعجب شده بود ، باور نمي كرد دوباره فرستادم سونوگرافي اما بازم چيزي نبود عكس سه روز پيش و الان رو كنار هم مي گذاشت و چك مي كرد و تعجب مي كرد مي گفت : غير ممكنه  گفت: به دكتر گفتم : اين رو ميگن جراحي از راه دور ، دكتر گفت : اين امكان نداره ضد منطق و علم پزشكي روزه اما الان منم ايمان آوردم اين شخص رو بيار ببينم  . بهش گفتم : من دوست ندارم با كسي آشنا بشم  بذار تو عالم فقر خودمون بمونيم  چون فقر گنجه ما نمي دونيم ، براش توضيح دادم كه اكثر علومي كه دارم رو خدا بخاطر تحمل فقر كشنده ايي كه دارم بمن داده ، فقري كه همه ازش مي ترسن اما براي من يه گنج محسوب ميشه ، اما منظورم از اين خاطره اين بود كه اگر خدا دري باز كنه  و اجازه ورود از اون درب رو بده مطمئنا اجازه دخل و تصرف هم مي ده ، يعني اگر شما بتوني دردهاي كسي رو ببيني ، اگر اجازه بده خدا مي توني بدون اينكه محسوس باشه درد رو از تو بدنش رفع كني ، اما بايد ماهيت درد و فلسفه اون درد رو بدوني. الله تع 19

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 16:4  توسط نام در گمنامی است 

ملاصدرا مي گويد:

خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان

    اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

     و به قدر نياز تو فرود مي آيد

وبه قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو كار گشا مي شود

 

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

نا اميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه كس را...

 

به شرط اعتقاد،

           به شرط پاكي دل،

                     به شرط طهارت روح،

                         به شرط پرهيز از معامله با ابليس

 

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

             و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

                    و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك

                           و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

                                 و بپرهيزيد از ناجوانمردي ها ،ناراستي ها،نامردمي ها...

 

چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه

بر سفره شما با كاسه اي خوراك وتكه اي  نان مي نشيند

در دكان شما كفه هاي ترازويتان را يكسان مي كند

ودر كوچه هاي خلوت شب با شما آواز مي خواند...

 

مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 اسفند1386ساعت 2:11  توسط نام در گمنامی است  | 

خيلي ها راجع به من افكار خوبي ندارن ، قبل از اين از افكار مردم راجع به خودم هميشه ناراحت مي شدم ، اما چيزهايي فهميدم كه الان ديگه ناراحت نمي شم نه از افكار مردم بلكه از هيچ چيز ............ خانمي حدودا چهل ساله راجع به من افكار خوبي نداشت از خدا خواستم پرده هاي حجاب روي چشماش رو برداره تا چيزهايي راجع به من بفهمه ، خدا دعاي منو اجابت كرد پرده ها كنار رفت و احساسات قلبي من راجع به مردم رو ديد ، آنچنان ذوق زده شده بود كه همونجا جلوي خودم گفت : من فكر مي كردم تو آدم بي احساسي هستي اما وقتي احساسات تو رو ديدم واقعا تعجب كردم كاش مي تونستم احساسات تو رو كه ديدم بنويسم ، كتابي قطور ميشه ، بهش چيزي نگفتم فقط خدا رو شكر كردم كه دعاي منو اجابت كرده بود ، اون خانم گفت : احساسات تو از خدا سرچشمه مي گيرن اون مي گفت و من در سكوت سنگين غرق بودم. اما فهميد كسي كه همه چيزش خدا شد ديگه از خودش هيچي نداره همش از سمت خدا مي ياد . الله تع 19

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 14:42  توسط نام در گمنامی است 

امیدوارم حال همتون خوب باشه پیشاپیش فرا رسیدن سال نو رو به همتون تبریک عرض میکنم و از خداوند منان آروزی بهروزی و توفیق روز افزون رو براتون خواستارم ؟؟؟ خیلی از دوستان بازدید کننده اعتراض دارن که چرا کامنتها رو مسدود میکنی؟؟؟؟؟ جای نظرات رو باز میکنم اما یه شرط داره برداشت شما تا الان از این وبلاگ چی بوده اینو برای من توضیح بدید لطفا" ؟؟؟؟ هر برداشتی داری بگو من دوست دارم نظر شما رو بدونم ؟؟؟ منتظرم نظرتو بنویس چه خوب ؟؟ چه بد ؟؟؟ هر چی از این مطالب تا حالا برداشت کردیه مدیونی اگر ننویسی؟؟؟؟ منتظر نظرات ریز و درشت شما هستم ؟؟؟ ارادتمند شما بندهء گمنام
+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 5:28  توسط نام در گمنامی است  | 

تمام اركان علوم به نظر من در ديدن خلاصه مي شود و تمام كارها با نظر انجام مي شود بشرطي كه نظر ، نظر خدا بشه. همه چيزها كه آفريده شده و مهر خلقت خورده قابل ديد و رويت هست اگر چيزي وجود داره بايد ديده بشه ، بقول شاعر چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد ، ديدگاه بايد متفاوت باشد . اما ديدن مهم نيست بلكه ايمان و خلوص نيت مهم است. نديدن مهم تر از ديدن است .(كسي كه نديده و ايمان آورده مقامش بالاتر از كسي است كه ديده و ايمان آورده.)افرادي كه چشم سوم دارن و مي بينن (اكثرا) از ضعف ايمانشونه كه خدا بشون اين عنايت رو مي ده تا ايمانشون رو قوي كنن. يادمه با شخصي برخورد كردم واقعا آدم پاكي بود در مقابلش من احساس حقارت و كوچكي مي كردم ايمانش واقعا عظيم بود و روح بزرگي داشت و از سير و سلوك و اين مسائل هم خبر نداشت اما فقط پاك زندگي مي كرد و صادق و ساده بود، اينها افرادي هستند كه بصورت عجيبي هدايت مي شوند اما خودشون خبر ندارند . شايد تو هم داري هدايت مي شي اما خودت خبر نداري ، اگر پاك زندگي مي كني ، اگر صادق هستي ، اگر دنبال رزق حلال ميگردي ، اگر به كسي ظلم نمي كني ، اگر حلال خدا برات حلاله و اگر حرام خدا برات حرامه ، مطمئن باش داري هدايت مي شي خودت خبر نداري و مقامت هم از افرادي كه مي بينن بالاتره.الله تع 19                                                                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 16:34  توسط نام در گمنامی است 

از مردان خدا در اساطير و ايران باستان كه بخاطر غيرت و وطن پرستي در راه خدا جان باخت و جانش را فداي ايران و ايرانيان و خدا نمود  آرش كمانگير بود كه جاودانه شد .  فلاسفه هسته افسانه را واقعيت مي دانند اما بخاطر گذشت زمان به هسته اضافه شده و مقرون به بلوف گويي شده ، اما آرش واقعيتي محض است و غيرت و مدد خواستنش از خداوند جزء استثنائات است . به نظر شما آيا نيروي يك انسان مي تواند تيري پرتاب كند كه 12 روز راه برود ؟ جز نيروي خاص خداوند و مدد خدا آيا نيروي ديگري هم سراغ داريد ؟ وقتي با تمام وجود غيرتمند شوي ، اين غيرت منشاءش خداست اما غيرتي كه از پاكي محض سرچشمه گرفته است نه غيرت جاهلانه ، نه غيرت ريا كارانه كه كار شيطان است و بس . چي بگم از آرش كه هيچ كس باورش نميكنه اما فقط همينو بگم كه آرش از مردان پاك سرشت ، خداپرست ،غيرتمند و از مردان خداست . وقتي داشتم داستان آرش كمانگير و پرتاب تير معروفش را مي خواندم از پاك سرشتي اين مرد به گريه افتادم و براي غربت و تنهايي او گريه كردم از ته دلم احساسات پاكم رو روانه درگاه خدا كردم ، همون وقت بود كه آرش با وجود گرم و مهربانش به استقبال من اومد و گپي دوستانه با او داشتم و بشدت به ايشان علاقمند شدم و از خداپرستي آرش درس گرفتم ، و فهميدم غيرت و وطن پرستي رو خدا خيلي دوست داره. آرش به من گفت: من جونم رو با تير پرتاب كردم ، تمام زندگيمو با تير پرتاب كردم و تمام وجودم رو با تير پرتاب كردم ، آرش گفت : وقتي از خدا مدد خواستم ، دستم شد دست خدا و تير رو پرتاب كرد و جون و زندگي و تمام وجودم با تير به بيرون پرتاب شد و تير رو تا مقصد همراهي كرد.الله تع 19        

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 اسفند1386ساعت 16:31  توسط نام در گمنامی است 

بعضی وقتها تصویری ثابت جلوی چشمم بود. یادمه توی یکی از ایام که همه سوگوار و گریه کن بودند ٬من حالت عجیبی داشتم و اشکم سرازیر نمی شد . اما یک هفته یک تصویر ثابت جلوی چشمم آوردند که اونقدر از دیدن این تصویر دگرگون شدم که وقتی گریه می کردم به ساعتها گریه تبدیل می شد ٬ با مردم بودم اما اون تصویر ثابت جلوی چشمم بود ٬ کار می کردم اما اون تصویر جلوی چشمم بود تا یک هفته این تصویر جلوی چشمم بود و حسابی اشک منو دراورد ٬اون تصویر یکی از اولیاء خدا بود که در مظلومیت محض به شهادت رسیده بود و اون تصویر واقعی نحوه شهادت ایشان بود. اونقدر دردآور و زجرآور بود که وقتی گریه من شروع می شد به ساعت کشیده می شد ٬ و فهمیدم در اون تصویر که خدا هر چی به انسان بده از رنج و درد کشیدن می ده ٬ خدا در قرآن هم فرموده : بعد از سختی به شما آسانی می دم ٬ بله خدا بعد از فشار ٬ درد ٬ رنج ٬ غم ٬ فقر٬ آسانی و گشایش نصیب دوستاش می کنه .الله تع۱۹
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 اسفند1386ساعت 14:42  توسط نام در گمنامی است 

تا حالا تو گول خودت زدیه ؟ تا حالا به خودت رکب زدیه ؟ تا حالا به خودت مکر زدی ؟ مگر چقدر وقت داری تو این دنیا ، این همه گول خودت زدی بس نیست ، من خودم همیشه در حال دگرگونیم همیشه دگردیسی می کنم تا راهمو پیدا کنم ، این نشد اون یکی ، این یکی نشد دومی ، اونقدر امتحان میکنم تا راهمو به کمک خدا باز کنم تلاش می کنم ،شب و روز فکر می کنم و لحظه به لحظه از خدا کمک می خوام و پناه میارم بهش تا یک قدم نزدیکتر بشم ، دیگه هیچی بجز نزدیکی به خدا برام مهم نیست از حرف کسی یا عمل کسی راجع به خودم نمی ترسم چون دیگه هیچی برام مهم نیست ، مهم هست اما مهمتر نیست ، نمی خوام با رویا خودمو گول بزنم نمی خوام خودمو فریب بدم و قناعت کنم به اندازه ای چون خدا اندازه نداره و تلاش ما هم باید بی نهایت باشه چون خدا بینهایته ، تو هم خودتو گول نزن اکتفا نکن ، به هیچی اکتفا نکن تا نتیجه بگیری مطمئن باش خدا حضورشو بهت اعلام می کند... الله تع۱۹
+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 اسفند1386ساعت 18:8  توسط نام در گمنامی است 

نذر رو خدا و اولیاءش قبول می کنن هر چی که می خواهد باشه حتی اگر نیت کنی کفش یه نفر رو واکس بزنی هم قبول می کنن حتی اگر نذر کنی ۵۰ تا شنا بری ٬ حتی اگر نذر کنی لی لی ۱۰ متر بری خدا قبول می کند . یادمه یکی از آشناها نذر کرده بود چای درست کنه و در یکی از امامزاده ها بده ٬ من وقتی فهمیدم خندیدم گفتم : آخه این چه نذریه؟ خودشو مسخره کرده . بر حسب اتفاق روزی گذرم به همون امامزاده خورد ٬ دیدم همون آشنا داره چای به مردم می ده باز من خندم گرفته بود ٬ یه دفعه نورهایی می دیدم که از درختی توی امامزاده به داخل قوری میره و تاب می خوره و به داخل استکانها می ره . سریع رفتم یه استکان چای بگیرم  گفت : داره تموم میشه الان می دم بهت ٬ خواست برام بریزه که خانواده ای اومدن گفتن چای میخوایم ٬ بله به ما یه ته استکان رسید ٬ خوردم لذیذ بود گفتم چه خوشمزه است ٬ گفت از برگ درخت امامزاده کردم توش طعمش خوب شده ٬ بهش نگفتم که چرا خوشمزه است اما فهمیدم هر نذری کنی قبوله ٬ اونم نذری که از ته دل باشه. اون نذری رو که خوردم احساس کردم روحم داره شفاف تر می شه و احساس سبکی خاصی کردم. الله تع۱۹
+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 17:30  توسط نام در گمنامی است 

چند وقت پيش با دوستم رفته بودم زيارت امامزاده عين علي  زين علي (ع) ، هر وقت دوستان به بن بست مي خورن ياد من مي افتن يا اينكه حاجتي دارن . رفتيم زيارت تو زيارت گفتند: بهش بگو اين كار و اين كار رو انجام بده تا حاجتشو بديم . بهش گفتم  ، گفت :  چشم . اومديم توي حياط امامزاده مقداري قبر اونجا بود ، داشتم رد مي شدم يه دفعه يه قبري نظرمو جلب كرد خواستم محل نذارم رد بشم اما ميخكوب شدم . دختري 16 ساله بود التماس مي كرد سر قبرش بايستم ، ايستادم ، گفتم : چي شده بفرمائين  گفت : ميشه رو قبرم رو بشوري  گفتم : چشم  به دوستم گفتم يه كم آب بيار ، دختر با التماس گفت : اگر ميشه خودت همه كارها رو انجام بده ، گفتم : بازم چشم . رفتم آب آوردم و شروع كردم به شستن قبرش  تمام ارواح اون قبرستون با حسرت نگاه ميكردند ، همون طوري كه داشتم قبرشو مي شستم به خدا مي گفتم خدايا همينطوري كه دارم قبرشو مي شورم تو هم گناه هاشو بشور ، دختر شروع كرد به داد زدن و سر و صدا ، طوري  سر و صدا ميكرد كه تبديل به باد مي شد به درختها مي خورد و تكونشون مي داد كارم تمام شد بهش گفتم : دختر جان چت شده بود گفت : از كاري كه كردي برام و دعاهايي كه هنگام شستن قبرم كردي اونقدر اشتياق پيدا كرده بودم كه داشتم همه رو خبر دار مي كردم كه بيان تو رو ببينن ، كاري كردي كه خيلي از گناههامو خدا بخشيد .  گفتم : آخه اينكار كه ارزشي نداشت  گفت : براي خدا هيچ كاري بي ارزش نيست براي شما بنده ها بي ارزشه ، كاري براي من كردي كه پدر و مادرم برام انجام ندادن ميگفت : حكمت اومدنت به اينجا اين بود كه خدا گناههاي منو ببخشه بعد از اونم يه شمع روشن كردم براش و يه زيارت عاشورا هم خوندم براش . ازش پرسيدم : چرا گفتي همه كارها رو خودت انجام بده گفت : آخه تو هر كاري براي كسي انجام بدي از ته دل انجام مي دي و خدا توجه مي كند ، اما كمتر كسي پيدا ميشه از ته دل انجام بده . آره راست مي گفت ، كاري انجام نمي دم اما اگر انجام بدم از ته دل انجام ميدم چون مي دونم در حين انجام كار مورد توجه خاص خدا قرار گرفته ، چون همه كارم مال خداست ، چون كار مال خودشه توجهشم خاصه ، اينو درست گفتي . تا درب امامزاده بدرقه مون كرد و گريه مي كرد ،گريه شوق.الله تع۱۹

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 15:53  توسط نام در گمنامی است 

 

مرتضي شاگرد نجاري ، 17 سالشه . پارسال يكي از انگشتاش لای اره نجاري گير كرد و قطع شد . به من زنگ زدن و گفتن يكي از انگشتاي مرتضي قطع شده چيكار كنيم ؟ بهشون گفتم انگشتشو بايد خاك كنين ، قبلش هم غسل كنين هم مرتضي رو هم انگشتشو بعد انگشتشو خاك كنين .....

مرتضي يه نسبت فاميلي هم با من داره بعد از ساعتي مرتضي خودش زنگ زد گفت: نمي تونم غسل كنم ولي انگشت رو دفن ميكنم بهش گفتم : اگر غسل كني خيلي بهتره  اما سعي كن ساعت 12 شب به بعد نخوابي چون اگه خوابيدي فشار قبر مي گيره تو رو . چون قسمتي از بدنت رفته زير خاك  گفت: نمي دونم چرا همش خوابم ميبره اما سعي ميكنم نخوابم .......

ساعت 1 شب تلفم زنگ خورد مرتضي با گريه ميگفت: ساعت 12 شب هر كاري كردم كه نخوابم نشد ، خوابم برد يه آدم هيكلي و بلند قد اومد ومنو گرفت در بغل و فشارم ميداد طوري كه داشتم خفه ميشدم ، مثل اين بود كه تموم فشار دنيا روي  من بود خيلي گريه كردم والتماس كردم تا ولم كرد ، تو رو خدا كاري برام بكن بدنم داره ميلرزه . مادرش تلفنو ازش گرفت و گفت: اينقدر تو خواب گريه كرده كه بالشش خيس شده تو رو خدا كمكش كن گفتم باشه . ..... مرتضي اونقدر از اين فشار ترسيده بود كه همه فاميلو خبردار كرده بود و گفت بيايين پيشم خوابم نبره ، سرو صدا كنين نزارين بخوابم .......اما بازم خوابش برد  و حدود 10 دقيقه خوابيد اما كمتر فشارش دادن  در حين فشار منو نشونش دادن و گفتن اگر اين فرد رو نمي زد تا صبح تو فشار بودي ، مرتضي زنگ زد گريه ميكرد و تشكر ميكرد گفتم از خدا بايد تشكر كني و ائمه چون اونا كمكت دادن نه من مرتضي ميگفت اوني كه منو فشار ميداد مثل اينكه تو رو خيلي دوست داشت جريان چي بود ؟  بهش گفتم هر كي خدا رو دوست داشته باشه همه مخلوقات دوستش دارن ، مرتضي بعد از اون جريان از من خجالت ميكشيد ،زياد پيشم نمياد ازش سئوال كردن گفت: هم ازش خجالت ميكشم هم ياد اون جريان فشار  ميوفتم ميترسم .

 الله تع 19

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 15:15  توسط نام در گمنامی است 

( عظمت ) بايد در نگاه تو باشد نه در چيزي كه به آن مي نگري .

 

حضرت عيسي (ع) از جايي مي گذشت .  ابلهي از او سؤالي كرد .  عيسي (ع)با مهرباني جواب داد . آن شخص قانع نشد و شروع كرد به هتاكي و فحاشي به عيسي (ع) .  ابله نفرين مي كرد و فحش مي داد و عيسي (ع)خوبي او را مي گفت و او را آفرين و بارك الله مي گفت :

فردي از آنجا مي گذشت به عيسي(ع) گفت :  او تو را فحش مي دهد تو او را دعا  مي كني و تحسين مي كني ؟

عيسي (ع ) گفت :  اي دوست از كوزه همان برون تراود كه در اوست .  از او ابلهي و سفاهت و بدي مي زايد و از من مهرباني خير و خوبي و خوشي مي زايد.  من از او عصباني نمي شوم ولي امكان دارد او از من صاحب ادب و تواضع و فروتني شود ، من از سخن او جاهل و ابله نمي شوم ولي او از خلق و خوي من عاقل مي شود .الله تع۱۹

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:20  توسط نام در گمنامی است 

يك شب در خلوت خانة مكاشفات ، كمند شوق را بر كنگرة كبريايي خدا انداخت و آتش عشق را در نهاد خود برافروخت و زبان عجز و درماندگي بگشاد و گفت :  بار خدايا تا كي در آتش هجران تو سوزم ؟  كي مرا شربت وصال دهي ؟

ندايي سرش آمد : كه  با يزيد : هنوز تويي تو همراه توست .  اگر خواهي كه به ما رسي ، خود را بر در بگذار و در آي .الله تع۱۹

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 10:9  توسط نام در گمنامی است 

من فردی از اصیل ترین اقوام ایرانی موسوم به بختیاری هستم٬ بختیاری از اصیل ترین قومهای ساکن ایران زمین هستند ٬ مردمی غیور وشجاع وبا صداقت مثال زدنی . بختیاری ها از نفرین میترسند شاید این مسئله ژنتیکی باشد چون بعضی از عادتها ناخواسته وارد ژن میشود و به نسلهای بعدی انتقال   می یابد  اما من بعد ازاینکه فلسفه وحکمت نفرین رافهمیدم ازش ترسیدم ٬ ترس نه از نفرین کسی بلکه از نفرین کردن خودم . داستانهای زیادی از نفرین در بختیاری روایت شده ٬ یکی از آنها این است:  امام زاده ای به روستایی نفرینی نمود که (نه زیاد بشین و نه کم بشین ) اون روستا از اون موقع تا حالا تعدادشون همون مقداره نه کم شده  و نه زیاد  ٬ وقتی بچه ای متولد میشه یکی از اهالی روستا فرداش میمیره ..... روایت دیگری هست که امام زاده ای از جایی می گذشت عده ای او را اذیت کردند ٬ امام زاده آنها را نفرین کرد که انشاالله همیشه شلوارهایتان بدون خشتک باشد ٬ از اون تاریخ تا الان از نسل آنها عده ای باقی مانده اند که همیشه خشتک هایشان پاره است یا سوراخ است حتی اگر خشتک پولادی هم درست کنند باز هم پاره میشود (این ۲ مورد  الان موجود هستند ).

راجع به نفرین خیلی تحقیق کردم . نفرین هم یک علم محسوب میشه که خیلی پیچیده است . اما اگر ماهیت نفرین را در عوام الناس بفهمی می ترسی ٬ اما من که ماهیتشو فهمیدم سعی میکنم خیلی بندرت نفرین کنم ٬ چون نفرین هم جزئی از حق الناس حساب می شود ٬  یادمه داشتم تو خیابون میرفتم متوجه شدم کسی داره نفرینم میکنه ٬ چون ماهیت نفرین رو میدونم ٬ نفرین رو به خودش برگشت دادم و بخشیدمش . یک ماه گذشت خبر دادن که برادرش زخمی شده در حین شکار چهار تا تیر خورده ٬ چون برادرشو از خودش بیشتر دوست داشت برگشت نفرین به برادرش خورده بود .خیلی دعا کردم براش تا  برگشت نفرین ازش رفع بشه چون برگشت نفرین از خود نفرین هزار پله بدتره ٬ خوشبختانه بعد از مدتی خوب شد .الله تع۱۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 18:9  توسط نام در گمنامی است 

چند سال پیش خانواده ثروتمندی در شهر ما مرده ای را اشتباه جای پدرشون دفن کردند بعد از یک روز که صاحبان مرده آمدند ٬دیدند پدرشون  نیست ٬ وقتی مراجعه کردند به مسئول سردخانه٬ مسئول سردخانه گفت: فقط دیروز یک پیرمرد را بردند خاک کردند و الان فقط یک پیرمرد دیگر مانده در سردخانه٬ وقتی مسئول سردخانه آمد دید خانواده دیروزی اشتباهی مرده اینها را خاک کرده اند ٬ خلاصه کار به روزنامه ها کشید ٬ این اتفاق چهار سال پیش افتاد .......چند روز پیش مورخ ۵/۱۲/۸۶ رفته بودم درب همان سردخانه کار داشتم ٬ حدودا یک ساعتی آنجا بودم . نمی دیدم اما شنیدم کسی داره با من حرف میزنه گفتم : کی هستی؟ گفت : من همونی هستم که اشتباه منو دفن کردند ٬ گفتم : جریانت چی بود؟

گفت: من چون فقیر بودم همیشه آرزو داشتم مراسم دفنم آبرومندانه برگزار بشه وقتی اومدند مرده بغل دستی منو ببرن ٬ خدا همشونو کور کرد و فقط جسد منو میدیدند ......اینطوری خدا دعای منو مستجاب کرد چه شگفت انگیز .... آبرو مندانه دفن شدم ببین کار خدا چقدر درسته ٬ آرزوی منو براورده کرد . خیلی صحبت کرد. بهش گفتم : در تلقین و نماز میت که اسم تو رو  نبردن٬ این برات گیر نیست٬ گفت: کار خدا هیچ ایرادی نداره شماها سختش میکنید٬ اگر گیر داشت که اصلا انجام نمیشد . دوباره من حیرت زده شدم و از الطاف خدا به بنده هاش که بی شائبه است متعجب شدم .الله تع۱۹

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 اسفند1386ساعت 17:48  توسط نام در گمنامی است 

درخت دوستی بنشان که کام دل ببار ارد .... نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار ارد

میگن هزار تا دوست کمه اما یه دشمن زیاده... میگن دوستی الکی دیدیمه اما دشمنی الکی ندیدیمه

حالا تو که الکی از من متنفری و نوشتی ( ازت متنفرم ) لطفا" علت تنفرت رو هم بنویس .... البته اول فکر کن بعد بگو چرا متنفری ؟؟؟ چون من ازت گذشتم و ناراحت نیستم چون جبر زندگی آدم رو وادار به کارهای ناخاسته میکنه شاید من کاری کردم که تو از من متنفری ..... خدا از منم بگذره اگر قصوری از من سر زده ........ اما من از نوشتن این خاطرات قصدم فقط راهی کردن شما بسوی خداست چون ما وقتمون کمه ... حیفه که عمرمون تو غفلت و خواب سپری بشه...... ما که قراره چند سال دیکه تا ابد بخوابیم چرا الان که بیداریم خواب باشیم........ خودتو رها کن  رها مثل پر کاه سبکبال پرواز کن تا ابدیت رو درک کنی ..... اگر قلبت پاک باشه دیگه جایی برای تنفر و حسادت و بغض و کینه نیست... بر دلت رو پاک کن تا جایگاه خدا بشه.......الله تع۱۹ 

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 2:52  توسط نام در گمنامی است 

برای دیدن اشیاء نیازه که نور وارد چشم بشه . این برای دیدن اجسام مادیه//// اما چشم سوم دقیقا" بر عکسه باید از چشم سوم نور ساطع بشه تا بتونی ماوراء رو ببینی ... اگر کسی دارای چشم سوم باشه نور از چشمی که وسط پیشونیش هست ساطع ودقیقا" میشه فهمید که کی دروغ میگه وکی راست میگه ...... باافراد ز یادی برخورد کردم که از این نعمت الهی بهرمند بودند اما ازش خبر نداشتن .. اکثرافرادی رو که دیدم آدمهای معمولی وکسانی بودند که کسی روی این افراد حساب نمیکرد ...... و خیلی از افرادی که حرفهایی تو این زمینه ها داشتن و جانماز آب میکشیدن و صاحب نظر بودن دروغگو بودند.... موهبت الهی دست خداست به هر کی دوست داره میده به کسی هم ربطی نداره... خدا تو قران بارها فرموده: هر کس رو خودم بخواهم از فضل و علمم میدم بهش چون مقتدر و حکیمم......... اونهایی که به افرادی که مثل من هستن خرده میگیرن موظب باشن چون ممکنه مورد غضب الهی قرار بگیرن ........البته ما تو دنیای خودمون سیر میکنیم و کاری هم به کسی نداریم اونها هستند که از حسادت خودشون رنج میبرن چون قلبهاشون ایراد داره و نظرهاشون تنگه وای به حالشون چون وعدهء عذاب خدا براشون واقعیته........... و خدا   انک لا تخلف المیعاده مورد غضب وخشم خدایید از نظر تنگی ها فرار کنید. تا علمی از موضوعی ندارید قضاوت نکنید چون ظلم کرده اید وخدا ظالمان رو دوست نداره.... الله تع19

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 2:23  توسط نام در گمنامی است 

بیمار قلبی بود .... بمن زنگ زدن گفتن میخان عملش کنن .... میترسه برو باهاش صحبت کن و روحیه بده بهش ............. گفتم : چشم ///// رفتم ...... بمحض ورود به قلبش نگاه کردم... دوتا از مویرگ های قلبش کاملا" مسدود شده بودن و حالت ارتجاعیشون رو از دست داده بودن///// دکترش اومده بود داشت معاینه میکرد به دکتر گفتم: آقای دکتر دو تا از مویرگ های قلبش گرفته درسته ؟؟؟ دکتر بمن گفت: سلام آقای دکتر خوبید؟؟؟ گفتم :ممنون ولی من دکتر نیستم ؟؟؟ اما این دو رگ بالای قلبش سمت راست هستند ......... دکتر گفت: شما عکس قلبشو دیدیه؟؟؟؟گفتم :نه فقط یه توصیه دارم در وقت عمل مواظب باش چون این رگها حالت ارتجاعیشون رو از دست دادنه وخیلی سخت از بافتهای قلبش جدا میشن مواظب باش به بافتهای قلبش آسیب نرسونی؟؟؟؟ ...... با بی تفاوتی سری تکان داد و رفت//// بعد از عمل زنگ زدن گفتن دکتره میگفت : تو رو خدا اینو بیارین من ببینمش حتما" پزشک ماهری است// وقتی به دکتره گفتن بابا اون راننده تاکسیه نه دکتر /// باور نمیکرد ////      ..........  یادمه تو کلیه های دوستم سنگهایی مثل شن وماسه خیلی ریز بودن میدیدم بهش گفتم: تو کلیه تو سنگهای ریز ریز زیاد هست داری کم کم دفع شون میکنی مگه درد نداری//// گفت: نه بابا من سالمم /// خودمم به خودم شک کردم ////////////  دو روز بعد خواب بودم ... در خونمون رو بشدت میزدن اومدم در رو باز کردم دوستم بود///// گفت: دیشب کلیه هام درد اومدن بردنم اورژانس ...... نتیجه اندوسکوپی رو نشون داد ...بله    کلیه هاش شروع کرده بودن به دفع سنگ های ریز ...... بمن گفت: آره تو درست گفتی خدا از من بگذره که حرف تورو تکذیب کردم///  منم که از خستگی داشت خوابم میبرد بهش گفتم : این چیزا اینقدر عادی شده برام که دیگه هیچی جز خدا برام مهم نیست شاید خدا این چیزا رو سر راهم گذاشته تا همه چیزا رو بی ارزش کنه برام و ارزش خداییشو بفهمم الله تع۱۹

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 6:8  توسط نام در گمنامی است 

دوستم میگفت: عشق این دختره منو کشت یه کاری بکن برام ؟؟؟ از خدا خواستم که عشق این دختر رو از قلبم بیرون کنه ؟؟؟؟  اومدم پیش تو باید کمکم کنی//// گفتم: آخه چه ربطی بمن داره میخواستی عاشق نشی حالا بسوز وساز تا جوون مرگ بشی بدبخت مگر بیکار بودی عاشق شدی ابله////// گفت: سربه سرم نذار کمکم بده اگر میتونی قلبم رو از این عشق لعنتی پاک کن ...... قلبشو نگاه کردم //// داخل قلبش نقطه هایی سبز رنگ بود که این نقطه ها صورت یه دختر رو ترسیم میکردند..... با دقت بیشتری نگاه کردم //////صورت دختره شفاف  تر شده بود ...... بهش گفتم: این دختره صورت باریکی داره؟؟؟/ گفت: آره///// تمام مشخصات دختره رو دادم بهش اونم همشون رو تایید کرد .... بمن گفت: ناقلا نکنه دختره رو میشناسی یا منو تعقیب کردیه؟؟؟؟  لبخندی زدم و بهش گفتم ساکت شو//// سکوت کرد ........... عشق تو قلب جایگاه قشنگی داره . نماد عشق تو قلبه!  اما در اصل جایگاهش در دله... اما صورت ظاهریش قلبه ........ تمام چیزها رو میشه دید البته اگر خدا بخواد//// مشکل دوستم حل شد اما عوضش من تنبیه شدم //// برای خیلی ها فدا شدم بخاطر همینه که دوست ندارم برگردم به گذشته شاید باورتون نشه اما جایگاه تمام احساسات رو تو قلب وروح آدمها رو میدونم و میتونم کم یا زیادشون کنم یا احساسات تورو با یکی دیگه عوض کنم ؟؟؟؟ من حتی ماهیت اجزاء بدن رو میتونم.. دیگه زیاده روی نکنم که بد میشه الله تع۱۹
+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 5:14  توسط نام در گمنامی است 

یادمه که هیچوقت چیزی بنام استاد نداشتم/// آخه تا خدا هدایت میکنه استاد خودشه مرشد یکی است اونم خداست آخه (مرشد) هم نام خداست...... وقتی با حکیم آشنا شدم گفت: استاد همه خداست من رو هم خدا فرستاده تا تو هدایت بشی . بهش گفتم: از حکمتت بما هم بده کمی تا منم حکیم بشم گفت: باشه ///////// قسمتی از مغزم رو فعال کرد ///// مخ که ندارم داشتم از غم میترکیدم بهش گفتم: حکیم جان مثل اینکه تو قسمت غم رو در مغزم فعال کردی آخه من غمگین شدم... گفت: نه جانم تو ظرفیت نداری برای همینه که غم وجودتو گرفت بهش گفتم: فهمیدم دیگه نمیخوام سریع اون قسمت از مغزم رو غیر فعال کرد....بمن گفت: باید ساده بشی اگر خدا رو میخوای ... خدا ساده است پیچیده نیست .... باید ساده بشی پیچیده نباش چون خدا از پیچیدها خوشش نمیاد گفتم: یعنی چی ؟؟؟؟/ گفت: ساده بپوش .. ساده بگذر از خطاهای دیگران .... ساده غذا بخور..... ساده فکر کن ... ساده زندگی بکن..... ساده از دردهایت بگذر ..... ساده از کلامهای دیگران بگذر.... ساده نگاه کن .... ساده برو.. ساده بیا ... ساده نفس بکش...... ساده بمیر و مهمتر از همه ساده برا دیگران خیر بخواه ..... حکیم درست میگه چون از وقتی به دنیایی سادگی وارد شدم از خیلی از دامهای شیطان رها شدم ... واقعا" بهترین لذتهای زندگیمو از سادگی گرفتم ...... مخصوصا" فکر .... اگر فکرت رو از آلایش ها و مکرها و حیله ها پاک و ساده کنی از خیلی چیزها بهرمند میشی میگی نه امتحان کن عزیز دلم الله تع۱۹

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 4:39  توسط نام در گمنامی است  | 

دیروز جمعه مورخ۳/۱۲ ۱۳۸۶ از تهران برگشتم ولایت خودم ... ساعت ۵ بعدالظهر دوستم اومد دنبالم غمگین بود ....گفت: بابا کجایی تو حسابی حالم گرفته تو هم که شدی مثل مارکوپلو همش سفری گفتم: خدا بد نده؟؟؟ گفت: بیا بریم زیارت بهش گفتم: بریم قدمگاه گفت بریم    ////// رفتیم قدمگاه شروع کردیم به نماز خوندن/////// حال و هوای خوبی داشتم .... یه ندایی اومد گفت: به دوستت بگو میخوای مبارزه کنی با نفست //// رو کردم بهش گفتم: تو میخوای با نفست مبارزه کنی ؟؟؟ آره؟؟؟ گفت: آره الان داشتم دعا میکردم از خدا میخواستم که راهی نشونم بده تا بر هوای نفسم غلبه کنم از کجا فهمیدی..... بهش گفتم : بازم مثل گذشته دارم میشم ///گفت:خدا رو شکر گفتم : من راضی شدم به رضای خدا دیگه ناراحت نمیشم... گفتم :بنویس ............. تمام گیرهای زندگی شو بهش گفتن و دوستم می نوشت و اشک میریخت//// چندتا آیه دادن بهش که خیلی جالب بود برای مبارزه با نفسش /////مهمترین گیری که داشت این بود که محبتش رو درست نمیتونست بین خانوادش تقسیم کنه   ///// دوستم فوق العاده آدم پاک و خوبیه ///// خدا خیلی جالب داره هدایتش میکنه ...خدا توفیق میده تا بنده هاش مبارزه کنن با نفس و شیطان و حسابی کمک میکنه تا ضعف ما معلوم نباشه البته اگر از ته دل ازش بخواهی؟؟؟؟؟ الله تع ۱۹

+ نوشته شده در  شنبه 4 اسفند1386ساعت 4:4  توسط نام در گمنامی است 

با دوتا از دوستانم رفتیم امامزاده، داشتیم زیارت میکردیم، یهو دیدم یه نیرویی منو به بیرون از حرم هدایت میکنه، مثل کسی که از خونه ایی بکننش بیرون!!!

خیلی ناراحت شدم، گفتم ما مهمانت بودیم، نباید میکردیمون بیرون.

اینو که گفتم متوجه شدم فردی داره دنباله اشخاصی میگرده که مثل من بودند. اون فرد دارای نیروی بسیار عجیب و غریبی بود و اشخاصی مثل من رو شناسایی میکرد و از اونا برای اهداف گوناگون استفاده میکرد.

اون متوجه من شده بود. اما امامزاده اونو کور کرده بود، اون حیرون و متحیر دنبال من میگشت، امامزاده منو هدایت کرد بیرون، اول من ناراحت شدم، بعد که فهمیدم جریان چیه معذرت خواهی کردم و خدا رو شکر کردم.

اون شخص اونقدر متحیر شده بود که مانند دیوانه ها در حیاط امامزاده یک فرد گیج، به این طرف و اون طرف تاب میخورد.

منم گوشه ایی با دوستانم داشتیم بهش میخندیدیم.الله تع 19

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 0:10  توسط نام در گمنامی است 

بعضی از آهنگ ها واقعاً از ته دل درست میشن و شعرهاشون هم از ته دل گفته میشه، واقعاً آدم رو یاد خدا میندازه.

دیروز تو امامزاده قاسم (ع) دربند یکی از عزیزانم آهنگ کلاغ رو سیاه به خوانندگی محسن چاووشی رو برام گذاشت، آنقدر گریه کردم که پشیمون شد از گذاشتن این آهنگ، واقعاً این آهنگ احساس قشنگی در من بوجود آورد و احساس کردم منو به خدا نزدیک تر کرد.

گل واژه احساس در حالت گوش دادن موسیقی یا آهنگ، پرشورترین وجوه انسانی در نزدیکی به خدا است.

تنفیذ غم شیرین از احساس وجود خداست، نهایت تجلی گاه خدا در وجود احساسات انسانی است که به پرشوری رسیده باشد. الله تع 19

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 23:51  توسط نام در گمنامی است 

بین پولهایم یک هزار تومنی بود که نظرم رو جلب کرد. یه دفعه دیدم نور عجیبی از هزار تومنی میزنه بیرون. هزار تومنی بصورت در باز شد.

یه ضریح دیدم که این هزارتومنی داخل آن ضریح افتاده بود. همینطور که نگاه میکردم دست یک زن را دیدم که این هزار تومنی از آن دست رها شد و به داخل ضریح افتاد. نذر این زن قبول شده بود و این هزار تومنی برکت پیدا کرده بود. آن را امضا نمودم و دادم به یکی از دوستان، بهش گفتم بذارش لای قرآن. برکت به مالت میده، بعد از گذشت مدتی دوستم گفت از لحاظ مالی پیشرفت کرده، من خوشحال شدم.

بعد از اون ماجرا چندتا دیگه از این پولها به دستم رسید ، دادم به کسانیکه مستحق بودند. کارهای خدا خیلی عجیبه. الله تع 19

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 23:50  توسط نام در گمنامی است 

بچه روستا بود وقتی میرفتم روستا باهاش کشتی میگرفتم اون خودشو همیشه زمین میزد تا منو خوشحال کنه دو سال از من بزرگتر بود

همیشه لبخند به لبش بود چوپان بود با گوسفنداش حرف میزد تمام گوسفندای روستا میشناختنش منو با خودش میبرد و بهم میگفت چوپانی لذت خاصی داره دوست ندارم از زندگی چوپانی کنار برم

سال 78 سرطان گرفت شکمش بزرگ شد غدد سرطانی تو شکمش پیشرفت کرده بودند

دم مرگش همش اسم منو میاورد و میگفت بیارینش بالای سرم من در راه بیمارستان بودم که فوت کرد وقتی آوردنش کسی حاضر نبود غسل و کفنش کنه شکمش بطور حیرت آوری بزرگ شده بود اما لبهاش به خنده بود.

رفتم غسلش دادم و کفنش کردم داخل قبر شدم و خاکش کردم مدتی گذشت اومد پیشم گفت کمکی کن

من رو به خدا کردم و گفتم: خدایا یادته همیشه خودشو زمین میزد که منو شاد کنه، خدایا شادش کن، خدایا 5 تا از زیارتهایی که به امامزاده ... رفته ام را بخشیدم به منوچهر.

تا اینو گفتم دعام مستجاب شد، صورتش نور بیشتری گرفت اون امامزاده حاضر شد و به منوچهر گفت کف دست راستتو بده منوچهر کف دست راستشو به امامزاده داد. امامزاده کف دست راست منوچهر رو مهر کرد این مهررنگش سبز بود و به من گفت: تو پنج تا از زیارتها تو دادی به منوچهر، ما ثواب پنجاه تا زیارت بهت دادیم.